گنجور

 
سید حسن غزنوی

ای در آبدار نهان کرده در شکر

وی مشک تابدار طرازیده بر قمر

بی آبدار در تو و تابدار مشک

آبی است در دو دیده و تابی است در جگر

آنی که نیست در همه گیتی چو تو نگار

وانی که نیست در همه عالم چو تو پسر

دردا که در غم تو چه دربار می ولیک

یارب که از رخ تو چه گل چینمی اگر

ای ماه اگر نداری برجان من ستیز

وی ترک اگر نبستی در خون من کمر

دل چون گذاشتم به تو بگذار جان من

دانم که در جناب تو باشیم سر به سر

ورنی من و فراق تو و عدل آن کزو

ایمن شده است آهوی ماده ز شیر نر

آن آسمان مکانت و آن آفتاب رأی

کز بندگان گزید ترا سایه خدای

دل بی غم تو جانا یکدم نمی زند

وان هم به حیلهای جهان هم نمی زند

پشتم ز گونه گونه غمانت خمیده شد

دردا که هیچ گونه غمت خم نمی زند

نی خور ز بهر دیدن روی تو هر شبی

صدره اگر نه بیش دلم کم نمی زند

یارب کجاست رونقی اندر همه جهان

کان را هوای عشق تو بر هم نمی زند

غم در دل پر آتش من ساکن و دلم

از غم پرستی آتش در غم نمی زند

ای بس هزار شربت خون کز غمت دلم

شبها همی فرو خورد و دم نمی زند

آخر یکی نگوئی که این غمزه ترا

دیده ز صدر خواجه عالم نمی زند

باد جفاش در زند آتش همی به جان

آب سخاش خاک بر آرد همی زکان

ای دشمنان گرفته ز تو در زبان مرا

چون دوستان نبوده به دل یک زمان مرا

غمهات را گرفته ام اندر میان جان

جانا از آن گرفته غمت در میان مرا

گر زعفران بخنده در آرد پس از چه رو

گرینده کرده گونه چون زعفران مرا

اکنون که در هوای تو جانا به باد شد

عمری که بد عزیز و گرامی چو جان مرا

گر غم خورم چه سود که از دولت غمت

قوتی نیوفتاد کنون این زیان مرا

زین گونه عشوه هاکه تو آغاز کرده ای

ترسم که از فراق تو نبود امان مرا

چندان کز این غزل به تخلص رسد سخن

اندر ثنای و مدحت صدر زمان مرا

فخر زمانه منتخب الملک خاص شاه

کاقبال را به جاه عریضش بود پناه

رادی که باشد از کرم آرایش ز من

دولت گرفته در کنف جاه او وطن

خاص خدایگان حسن احمد آنکه او

بگذشت در بزرگی از احمد حسن

حیران شود ز فکرت او آیت خرد

قاصر بود ز مدحت او غایت سخن

از روی ماه رایش یکسو کند کلف

وز پشت چرخ تیغش بیرون برد شکن

از چشم سر ببیند مجموع کاینات

وز چشم سر نبیند مانند خویشتن

موزون شمایلی که نسیم سپیده دم

چون شمتی ز شیمت او بود در چمن

شد بهر دیدنش همه روی شکوفه چشم

شد بهر مدحتش همه اندام گل دهن

صدری که روزگار بدو شادمانه شد

والا یگانه ای که عدوی دوگانه شد

ای آنکه روزگار ترا اختیار کرد

وز اختیار او همه خلق افتخار کرد

سرسبز شد بزرگی چون سرو تا خدای

دست ترا گشاده چو دست چنار کرد

آنی که باره عزم تو از گرد باد ساخت

وانی که تکیه حزم تو برکوهسار کرد

گوئی صدف ثنای ترا ورد خویش ساخت

گوئی که گل هوای ترا اختیار کرد

کاین همچون مادح تو در اندر دهان نهاد

وان همچو زایر تو زر اندر کنار کرد

تا قدر و همت تو رسیدند برفلک

گوئی خدای سعد فلک را چهار کرد

زان تا جهان خراب نگردد ز خشم تو

ذات ترا خدای چنین برد بار کرد

قدر تو ز ابتدا چو همی بر سما رسد

دانی که تا محل توزین پس کجا رسد

ای صدر اگر نه بر تو همی مهر دارمی

هرهفته یک دو بار گرانی بیارمی

ور ننگ خست شرکا نیستی مرا

در مدح تو جبین چو عطارد بخارمی

شبها به دست فکرت زین کلک چون شهاب

نام تو بر صحیفه گردون نگارمی

از بحر همت تو اگر بهره یابمی

چون ابر در جهان به سخن درببارمی

آنم که گر به شعر فرود آیدی سرم

از اوج جرم شعری سر برگذارمی

مردی چنین فتاده ام ارنه به دولتت

سرکش زمانه را بزنی هم ندارمی

ور نیستی ز راستی عدل شاملت

این راستی که گفتم هرگز نیارمی

منت خدای را که بیا راستی جهان

شد راست آن چنان که تو می خواستی جهان

دایم بنای دولت تو استوار باد

بر مرکب سعادت جاهت سوار باد

از کلک تو قرار گرفته است کارها

از شادی چو ابر کفت بی قرار باد

خصم تو گرچه روی بهی نیستش چو تو

باروی همچو آبی و دل همچو نار باد

از گلبن سعادت تو بدسگال را

بی بهره تا نماند در دیده خار باد

بد خواه از نسیم تو گرچه غنی بود

از اشک و روی گوهر و زر عیار باد

هر روز چون فزاید و شب زو گرفت کاست

بختت فزون همیشه چو روز بهار باد

یاری گر خلایق عالم توئی و بس

چندانکه عالم است ترا بخت یار باد

 
sunny dark_mode