گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹

 

صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنیبرگ صبوح ساز و بده جام یک منی
در بحر مایی و منی افتاده‌ام بیارمی تا خلاص بخشدم از مایی و منی
خون پیاله خور که حلال است خون اودر کار یار باش که کاریست کردنی
ساقی به دست باش که غم در کمین ماستمطرب نگاه دار همین ره که می‌زنی
می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۷

 

ای آسمان که بر سر ما چرخ می‌زنیدر عشق آفتاب تو همخرقه منی
والله که عاشقی و بگویم نشان عشقبیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی
از بحر تر نگردی و ز خاک فارغیاز آتشش نسوزی و ز باد ایمنی
ای چرخ آسیا ز چه آب است گردشتآخر یکی بگو که چه دولاب آهنی
از گردشی کنار زمین چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۰

 

ساقی بیار باده سغراق ده منیاندیشه را رها کن کاری است کردنی
ای نقد جان مگوی که ایام بینناگردن مخار خواجه که وامی است گردنی
ای آب زندگانی در تشنگان نگربر دوست رحم آر به کوری دشمنی
هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیستگر برج خیبر است بخواهیش برکنی
اندر مقام هوش همه خوف و زلزله‌ستدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۲

 

آسوده خاطرم که تو در خاطر منیگر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی
ای چشم عقل خیره در اوصاف روی توچون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
شهری به تیغ غمزه خونخوار و لعل لبمجروح می‌کنی و نمک می‌پراکنی
ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیمباری نگه کن ای که خداوند خرمنی
گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۶۱

 

پاکیزه روی را که بود پاکدامنیتاریکی از وجود بشوید به روشنی
گر شهوت از خیال دماغت به در رودشاهد بود هر آنچه نظر بر وی افکنی
ذوق سماع مجلس انست به گوش دلوقتی رسد که گوش طبیعت بیا کنی
بسیار برنیاید، شهوت پرست راکش دوستی شود متبدل به دشمنی
خواهی که پای بسته نگردی به دام دلبا مرغ شوخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » ارزش گوهر

 

مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنیناگاه دید دانهٔ لعلی به روزنی
پنداشت چینه‌ایست، بچالاکیش ربودآری، نداشت جز هوس چینه چیدنی
چون دید هیچ نیست فکندش بخاک و رفتزینسانش آزمود! چه نیک آزمودنی
خواندش گهر به پیش که من لعل روشنمروزی باین شکاف فتادم ز گردنی
چون من نکرده جلوه‌گری هیچ شاهدیچون من نپرورانده گهر هیچ معدنی
ما را فکند حادثه‌ای، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۹

 

ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منیدر سر منی مکن که به ترکیب چون منی
آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاکاو را کجا رسد سخن مایی و منی
از آهن مذهب معمور کرده باشتا بر محک صرف زند زر معدنی
ظاهر چو بایزیدی و باطن چو بولهبگندم نمای ز اصل و چه پوسیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » قطعه شمارهٔ ۳

 

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنیدر شرط ما نبود که با من تو این کنی
دل پیش من نهادی و بفریفتی مراآگه نبوده‌ام که همی دانه افکنی
پنداشتم همی که دل از دوستی دهیبر تو گمان که برد که تو دشمن منی
دل دادن تو از پی آن بود تا مرااندر فریبی و دلم از جای برکنی
کشتی مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۳

 

سر بگذرانم از سر گردون به گردنیگر بگذرد به خاطر او یاد چون منی
تا در دلم خیال رخ او قرار یافتمسکین دلم قرار ندارد به مسکنی
میلم به باغ بود، دلم گفت: دیده گیرسروی نشسته بر لب جویی و سوسنی
گر مرغ زیرکی به هوای دگر مروبهتر ز کوی دوست نباشد نشیمنی
ای مدعی، چو خوشه مرا سرزنش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - وله سترالله عیوبه

 

هرگز به جان فرا نرسی بی‌فروتنیخواهی که او شوی تو، جدا گرد از منی
زنهار ! قصد کندن بیخ کسان مکنزیرا که بیخ خویشتنست آنکه می‌کنی
نیکی کن، ای پسر تو، که نیکی به روزگارسوی تو بازگردد، اگر در چه افگنی
دل در جهان مبند، که بی‌جرعه‌های زهرکس شربتی نمی‌خورد، از دست او، هنی
امروز کار کن که جوانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸

 

رفتی و رفت بی‌رخت از دیده روشنیدر دیده ماند اشکی و آن نیز رفتنی
آن تن ز پافتاد که در زیر بار عشقاز کوههای درد نکردی فروتنی
آن قدر که بود خیمهٔ عشق تو را ستوناز بار هجر گشت بیک بار منحنی
چشمی که دل به دامن پاکش زدی مثلاز گریهٔ شهره گشت به آلوده دامنی
دستی که پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱

 

هر دم به تیز غمزه دلم را چه می‌زنی؟
خود را گذاشتم به تو خود در دل منی
بر هم زند ابروی و چشم تو وقت من
خود وقت کیست آنکه تو بر هم نمی‌زنی؟
ای رهروان عشق چو پرگار دورها
گردیده در پی تو به نعلین آهنی
سر تا سر جهان ظلمات است و یک چراغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

رهی معیری » چند تغزل » سایهٔ گیسو

 

ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟

یا خرمن عبیری یا پار سوسنی؟

سوسن نه‌ای که بر سر خورشید افسری

گیسو نه‌ای که بر تن گلبرگ جوشنی

زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری

شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی

بستی به شب ره من مانا که شبروی

بردی ز ره دل من مانا که رهزنی

گه در پناه عارض آن مشتری رخی

گه در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

رهی معیری » چند قطعه » پاس ادب

 

پاس ادب به حد کفایت نگاه دار

خواهی اگر ز بی ادبان یابی ایمنی

با کم ز خویش هر که نشیند به دوستی

با عز و حرمت خود خیزد به دشمنی

در خون نشست غنچه که شد همنشین خار

گردن فراخت سرو ز بر چیده دامنی

افتاده باش لیک نه چندان که همچو خاک

پامال هر نبهره شوی از فروتنی


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۹

 

باور نمی‌کنم که تو پیمان بنشکنی
زیرا که التفات به یاران نمی‌کنی
زین به‌ترک نظر به من دل شکسته کن
تا چند از تو سرکشی از من فروتنی
سروی و سرو اگر چه که آزاد خوش‌ترست
نی تا حدی که بر سرِ ما سایه نفکنی
دل با تو در تنعّم و تن بی تو در نیاز
ای آن که راحتِ دلی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری