گنجور

 
قاسم انوار

گر بر حدیث اهل دل انکار می کنی

بسیار بی حقیقت و بسیار کودنی

از نفس دور باش، که دل را سیه کند

با عقل و جان گرای، که مرآت روشنی

از ذات تا صفات و از آنجا بعقل و نفس

منقول گشته ای، که حدیث معنعنی

ای جان و زندگانی و ای راحت روان

بر من جفا مکن، که «سیور من بجان سنی »

حق را بیاد دار و فراموش کن ز غیر

تا کی چو کرم پیله تو بر خویشتن تنی؟

خود را نکو شناس و خدا را نکو بدان

گراز صوامعی و گر از دیر ارمنی

بی یاد دوست یک نفسی نیست قاسمی

ای شیخ روزگار «نچون سانمیسن منی »؟

 
 
 
فرخی سیستانی

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی

درشرط ما نبود که با من تو این کنی

دل پیش من نهادی و بفریفتی مرا

آگه نبوده‌ام که همی دانه افکنی

پنداشتم همی که دل از دوستی دهی

[...]

سنایی

ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی

در سر منی مکن که به ترکیب چون منی

آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاک

او را کجا رسد سخن مایی و منی

از آهن مذهب معمور کرده باش

[...]

نصرالله منشی

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی

در شرط تو نبود که با من تواین کنی

جمال‌الدین عبدالرزاق

از مرگ تو نشست بهر گوشه ماتمی

وزسوگ تو بخاست زهر کلبه شیونی

زین سهمگین مصیبت وزین سهمناک مرگ

آتش فتاد دردل هر سنگ و آهنی

مولانا

ای آسمان که بر سر ما چرخ می‌زنی

در عشق آفتاب تو همخرقه منی

والله که عاشقی و بگویم نشان عشق

بیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی

از بحر تر نگردی و ز خاک فارغی

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه