گنجور

شعرهای با وزن «مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)» و حروف قافیهٔ «نش»

 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۴

 

گر دستها چو زلف در آرم به گردنش

کس را بدین قدر نتوان کرد سرزنش

دیگر بر آتش غم او گرم شد دلم

آن کو خبر ندارد ازین غم خنک تنش!

دستم نمی‌رسد که: کنم دستبوس او

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی مراغه‌ای
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹

 

دامن کشان شبی گذر افتاد بر منش

برخاستم چو گرد و نشستم به دامنش

شاهان اسیر حلقهٔ گیسوی پر خمش

شیران شکار شیوهٔ آهوی پر فنش

دل ها شکسته از شکن زلف کافرش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵۷

 

شوخی که جلوه گاه بود دیده منش

چون طفل اشک، روی توان دید درتنش

هر چند نیست قتل مرا احتیاج حکم

حکم بیاضیی گذرانده است گردنش

پیداست همچو قبله نما از ته بلور

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۸

 

مرغِ دلم که زلفِ تو باشد نشیمنش

کی آرزو کند هوسِ سینۀ منش

هرگز وی التفات به زندانِ تن کند

روحی که زیرِ سایۀ طوباست مسکنش

خورشید اگر ز گوشۀ برقع کند نگاه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۴۵

 

دادیم دل به دست تو در پای مفکنش

غافل مشو ز ناله و زاری و شیونش

چون دست در غمت زد و پا استوار کرد

گر دست می نگیری در پا میفکنش

ما عهد اگر نه با سر زلف تو بسته ایم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۶۵

 

ای صاحبی که هر که در آفاق سرکش ست

از طوق منت تو بفرسود گردنش

آنجا که رای تو به سر مشکلی فتد

حاجت نیفتد به بیان مبرهنش

در نوبهار تربیتت یافت رنگ و بوی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷

 

او چون فکند خویش تو خود را میفکنش

از خود شکسته است ازین بیش مشکنش

تا شد دلم مقیم سر زلف دلبرت

از یاد رفت منزل و ماوا و مسکنش

دل آنچنان بیاد تو مشغول گشته است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی