گنجور

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۰ - کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی

 

تا خوی ابر گل رخ تو کرده شبنمیشبنم شده‌ست سوخته چون اشک ماتمی
… این مصرع ساقط شده …کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی
کی مار ترسگین شود و گربه مهربان؟گر موش ماژ و موژ کند گاه در همی
صدر جهان! جهان همه تاریک‌شب شده‌ستاز بهر ما سپیدهٔ صادق همی دمی


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۷

 

ای آدمی به صورت و بی‌هیچ مردمیچونی به فعل دیو چو فرزند آدمی؟
گر اسپ نیست استر و نه خر، تو هم چن اونه مردمی نه دیو، یکی دیو مردمی
کم دید چشم من چو تو زیرا که چون کمندهمواره پر ز پیچ و پر از تاب و پر خمی
چون خم همی خوری و جزین نیستت هنرپر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۳۷ - در نکوهش بغداد

 

ای باغ داد و بیضهٔ بغداد مرحبادورانگه سپهر و سفرگاه انجمی
از نور و نور و سور و سرور و چراغ و باغچرخ چهارمی نه که فردوس هشتمی
هستت ز رنگ و بوی همه چیزها ولیکآوخ که نیست بوی دل و رنگ مردمی


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۳۹

 

ای بزم تو فروخته رایات خرمیدر شان عهدت آمده آیات محکمی
از غایت احاطت و از قوت و شرفهم جرم آفتابی و هم چرخ اعظمی
وقت است کز برای هلاک مخالفانافلاک را کنی به سیاست معلمی
بر آسمان فتح خرامی چو آفتاباز برج خرمی به سوی چرخ خرمی


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۳

 

ای غنچه با لب تو ز دل کرده همدمیگل وام کرده از رخ خوب تو خرمی
زلف و رخ ترا ز دل و دیده میکنندمشک و سمن چو عنبر و کافور خادمی
زان خط سبز و چهرهٔ رنگین و قد راستیک باغ سوسن و گل و شمشاد با همی
بر صورت تو ماه و پری فتنه میشوندصبر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۷

 

ای باغ حسن را جمال تو خرمی
چشم بد از تو دور که محبوب عالمی
حوری، بگوی بهر خدا، یا فرشته ای
کین لطف و نازکی نبود حد آدمی
زخم تو را چه حاجت مرهم بود که آن
شاید جراحت دل ما را به مرهمی
دل آن توست دمبدم از بهر بردنش
عشوه چه می نمایی و افسون چه می دمی
گر چرخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۸

 

دارند جان و دل به تو هر یک تظلمی
ای پادشاه حسن خدا را ترحمی
عشاق را ز ناز و تنعم فراغت است
نازی بکن که نیست ازین به تنعمی
آهسته ران سمند خدا را که در رهت
صد سرفتاده بیش بود زیر هر سمی
گر می کنیم ناله ز شوق رخت مرنج
کز شوق گل خوش است ز بلبل ترنمی
جامی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۸

 

ای زلف خم به خم که زدی راه عالمیدامی به راه خلق فکندی ز هر خمی
دلها تمام اگر تو ندزدیده‌ای چرالرزان و بی قرار و پریشان و درهمی
گه در کنار ماه چو جراره عقربیگه بر فراز گنج چو پیچیده ارقمی
زآن رو به شکل سوزن عیسی شدم که توباریک تر ز رشتهٔ باریک مریمی
دل بند و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷۱

 

نامردم است، هر که درو نیست مردمی
عودی که بوش نیست، بسوزش به هیزمی
مردم نه ای، چه نفس بد اندر نهاد تست
دیوی که جای کرده در اندام آدمی
وه این چه کوری است که در چارراه شرع
با صد هزار رهبر بیننده ره گمی
عمر روان چو آب و تو معمار قصر خاک
چو آب چشمه هست، چرا در تیممی؟
شرمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۵۳

 

ای صد شکست زلف ترا زیر هر خمی
در هر خمیش مانده به هر گوشه درهمی
گه گه به ناز شانه کن آن زلف را، مگر
دلهای دورمانده برون آید از خمی
مویی شدم ز هجر و تو گویی کز این قدر
کاین از پی من است نگنجم به عالمی
در رشک آن که در غم تو گرددم شریک
می میرم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹

 

جز باد همدمی نه که با او زنم دمی
جز باده مونسی نه که از دل برد غمی
جز دیده کو به خون رخ ما سرخ می‌کند
در کار ما نکرد کس از مردمی، دمی
خوردم هزار زخم ز هر کس به هیچ یک
رحمی نکرد بر من مسکین به هر مرهمی
دریای عشق در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی