گنجور

 
جامی

ای باغ حسن را جمال تو خرمی

چشم بد از تو دور که محبوب عالمی

حوری، بگوی بهر خدا، یا فرشته ای

کین لطف و نازکی نبود حد آدمی

زخم تو را چه حاجت مرهم بود که آن

شاید جراحت دل ما را به مرهمی

دل آن توست دمبدم از بهر بردنش

عشوه چه می نمایی و افسون چه می دمی

گر چرخ را نماند وفایی چه باک ازان

هرگز مباد جور و جفای تو را کمی

گمگشتگان بادیه محنت و غمیم

مشکل بریم ره به سر کوی بی غمی

جامی سگ تو را به غلامی نمی سزد

او را چه حد آنکه کند با تو همدمی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

تا خوی ابر گل رخ تو کرده شبنمی

شبنم شده‌ست سوخته چون اشک ماتمی

... این مصرع ساقط شده ...

کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی

کی مار ترسگین شود و گربه مهربان؟

[...]

ناصرخسرو

ای آدمی به صورت و بی‌هیچ مردمی

چونی به فعل دیو چو فرزند آدمی؟

گر اسپ نیست استر و نه خر، تو هم چن او

نه مردمی نه دیو، یکی دیو مردمی

کم دید چشم من چو تو زیرا که چون کمند

[...]

منوچهری

آمد بهار خرم و آورد خرمی

وز فر نوبهار شد آراسته زمی

خرم بود همیشه بدین فصل آدمی

با بانگ زیر و بم بود و قحف در غمی

سوزنی سمرقندی

صدر جهان رسید بشادی و خرمی

در دوستان فزونی و در دشمنان کمی

شاه جهان و صدر جهان شاد و خرم است

جاوید باد شاه بشادی و خرمی

ای شاه راز طلعت فرخنده فال تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه