گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸

 

من دوستدار روی خوش و موی دلکشممدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم
گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگوآن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم
من آدم بهشتیم اما در این سفرحالی اسیر عشق جوانان مه وشم
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوزاستاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعل است و کان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۱

 

من غایبانه عاشق آن روی مهوشم
بی منت نظر به خیالی ازو خوشم
شد شوق تو فزون به تماشای سرو و گل
بالا گرفت ازین خس و خاشاک آتشم
غش می کنم به یاد لب لعل دلکشت
از جام دور می نرسد باده بی غشم
وصلت به هیچ نقش میسر نشد مرا
صد بار چهره گر چه به خون شد منقشم
چشم امل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵ - چه میکشم

 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشمعاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رودبیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و بازصبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیستعمریست در هوای تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳

 

ساقی بیار باده وزین جنس آتشم
پروانه وش بسوز کزین سوز سرخوشم
مستی دهد به یاد لبت اشک لاله رنگ
چندان که از ایاق تو صهبای بی غشم
از جام دهر جرعۀ مِی کس نمی خورد
جز من که با هوای تو زین باده میچشم
جانم بسوخت شعلۀ عشق بتان چو شمع
از دست پایداری جسم بلاکشم
از بس امید دارم و ترسان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

غبار همدانی