در دیر زار مغبچه شوخ مهوشم
کز هجر او چو خال عذارش بر آتشم
شام فراق از طرف کوی او وزید
باد صبا و کرد چو زلفت مشوشم
نقد دلی که بود چو ترکان ظلم خوی
از کف کشید و بردمان شوخ دلکشم
مجروحم از سپهر و غشی های او بدار
ساقی برغم او قدح صاف بیغشم
طعنم ز زاهدی مزن ای پیر می فروش
هر چند پر کنی قدح باده در کشم
گردون اگر بود خوش و ناخوش چه غم چو من
ز اقبال فقر هر چه به پیش آیدم خوشم
فانی اگر ز آدمیان گشتهام ملول
عیبم مکن که واله شوخ پریوشم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر احساسات عمیق و دردهای ناشی از جدایی و عشق را بیان میکند. او از زیبایی محبوبش یاد میکند و اینکه چطور دوری او او را آتشین و غمگین کرده است. شام فراق برایش تلخ و پر از حسرت است و باد صبا او را به یاد محبوبش میاندازد. شاعر در تلاش است تا از زخمهای ناشی از این جدایی رهایی یابد، اما در عین حال به نوشیدن شراب و فراموشی مشغول است. او به زاهدان و افرادی که او را نکوهش میکنند، پاسخ میدهد که زندگی با درد و رنجش ادامه دارد و در نهایت، او به دوگانگی عشق و غم خود اذعان میکند. شاعر خود را در حال و هوای عاشقانه و در عین حال پریشان و غمگین توصیف میکند و نمیخواهد کسی او را به خاطر علاقهاش سرزنش کند.
هوش مصنوعی: در میخانه، با دخترک خوشچهرهای بگذران که به خاطر دوری از معشوقم، مانند خال روی عذاری، در آتش احساس داغ و سوز قرار دارم.
هوش مصنوعی: هوا شب جدایی از کوی محبوب وزیدن گرفت و باد صبا آمد و مثل موهای پریشان تو، مرا نیز پریشان کرد.
هوش مصنوعی: دل من مانند ترکان ظالم مینمود، اما ناگهان آن را از من گرفتند و با شوخی و لطافت دور کردند.
هوش مصنوعی: من از تأثیرات آسمان و نگرانیهای آن آزردهام، ای ساقی، به رغم این مشکلات، یک جام شفاف و خالی از عصبانیت به من بده.
هوش مصنوعی: از زاهدان انتقاد نکن، ای پیر شرابفروش؛ هرچند که تو جام شراب را پر کنی، من نوشیدنش را بر میدارم.
هوش مصنوعی: اگر آسمان پر از خوشی و ناخوشی باشد، چه اهمیتی دارد؟ من از سرنوشت خود که فقر است، خوشحالم و هر چیزی که در پیش بیاید، برایم خوشایند است.
هوش مصنوعی: اگر من از آدمیان خسته و بیخبر شدم، به عیبهای من خرده نگیرید، زیرا عاشق و شیدای آن پری زیبا هستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ساقی من از خمار شبانه مشوشم
وقت است اگر به باده باقی کنی خوشم
آن آب هم طویله آتش به من رسان
باشم که یک زمان زنی آبی بر آتشم
الا به دست باده دوشین دواش نیست
[...]
من دوستدارِ رویِ خوش و مویِ دلکَشَم
مَدهوشِ چَشمِ مست و مِیِ صافِ بیغَشَم
گفتی ز سِرِّ عهدِ ازل یک سخن بگو
آنگَه بگویمت که دو پیمانه دَر کَشَم
من آدمِ بهشتیَم اما در این سفر
[...]
من غایبانه عاشق آن روی مهوشم
بی منت نظر به خیالی ازو خوشم
شد شوق تو فزون به تماشای سرو و گل
بالا گرفت ازین خس و خاشاک آتشم
غش می کنم به یاد لب لعل دلکشت
[...]
دل سوزد از غم رخ آن شوخ مهوشم
ساقی کجاست باده که بنشاند آتشم؟
دیوانه گر به دیر مغان رو نهم چه عیب
چون من اسیر مغبچگان پریوشم
گر نیست وجه بادهام اما پی پسند
[...]
با کس سخن مگو که من از غیرت آتشم
آهی مباد کز جگر گرم برکشم
من آن گلم که آتش سوزنده ام تمام
آن به که باد نسازد مشوشم
گر ناله یی کنم نه ز بیدردیم بود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.