گنجور

 
اهلی شیرازی
 

نه تاب وصل و نه صبرم کز و کناره کنم

دلم دست بخواهد شدن چه چاره کنم

ز دل بتنگ چنانم که خواهمش آرم

ز چاکسینه یرون و هزار پاره کنم

نماند تاب غمم نیست چاره یی زان به

که خویش را دو سه روزی شرابخواره کنم

زبسکه بر در او گشته ام شود شرمم

که دیگر آن در و دیوار را نظاره کنم

بشیشه نسبت قلبم توان ولی نتوان

که نسبت دل سختش بسنگ خاره کنم

میان خار ملامت چو مردم چشمم

نه مردمم اگر از این میان کناره کنم

مگو که ترک کن از عشق و شادزی اهلی

نمی توانم اگر نی هزار باره کنم