گنجور

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۱۶

 

بر سر نکشت درتب غم هیچکس مراجز دود دل که بست نفس بر نفس مرا
من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیراین سرزنش میانهٔ عشاق بس مرا
روزی که میرم از غم محمل نشین خودبهر عزا بس است فغان جرس مرا
زین چاکهای سینه که کردند ره به همترسم که مرغ روح پرد از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲

 

چون نیست یار در غم او هیچ کس مراای دل، تو دست گیر و به فریاد رس مرا
سیر آمدم ز عیش، که بی‌دوست میکنمبی او چه باشد؟ ازین عیش بس مرا
از روزگار غایت مطلوب من کسیستو آنگه کسی، که نیست جزو هیچ کس مرا
ای ساربان شبی که کنی عزم کوی اوآگاه کن، یکی به صدای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳

 

حاشا! که جز هوای تو باشد هوس مرایا پیش دل گذار کند جز تو کس مرا
در سینه بشکنم نفس خویش را به غمگر بی‌غمت ز سینه بر آید نفس مرا
فریاد من ز درد دل و درد دل ز تستدردم ببین وهم تو به فریاد رس مرا
گیرم نمی‌دهی به چومن طوطیی شکراز پیش قند خویش مران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

 

با یادِ دوستان ندهد هیچ کس مرا
بی یادِ دوستان نرود یک نفس مرا
مشتاقِ دوستانم تا می رود نفس
هرگز ز سر برون نرود این هوس مرا
لبّیکِ دوست می زنم و مست می دوم
گو خواه محتسب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰

 

از جا نبرد صحبت اهل هوس مرا
آتش نیم که تیز کند خار و خس مرا
آمیزشم چو جغد شگون نیست بر کسی
گو آشنای خویش مدان هیچ‌کس مرا
هنگام عرض حال ز چین جبین تو
در سینه چون حباب گره شد نفس مرا
بر من زمانه منت بال هما نهد
افتد به سر چو سایه بال مگس مرا
دنبال کاروان بلا عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی