گنجور

 
قدسی مشهدی
 

از جا نبرد صحبت اهل هوس مرا

آتش نیم که تیز کند خار و خس مرا

آمیزشم چو جغد شگون نیست بر کسی

گو آشنای خویش مدان هیچ‌کس مرا

هنگام عرض حال ز چین جبین تو

در سینه چون حباب گره شد نفس مرا

بر من زمانه منت بال هما نهد

افتد به سر چو سایه بال مگس مرا

دنبال کاروان بلا عشق دم‌به‌دم

آواز می‌کند به زبان جرس مرا

ای عندلیب نیست مرا بر تو حسرتی

گلشن ترا مبارک و کنج قفس مرا