گنجور

 
حکیم نزاری

با یادِ دوستان ندهد هیچ کس مرا

بی یادِ دوستان نرود یک نفس مرا

مشتاقِ دوستانم تا می رود نفس

هرگز ز سر برون نرود این هوس مرا

لبّیکِ دوست می زنم و مست می دوم

گو خواه محتسب زن و خواهی عسس مرا

حاجت به تیغ نیست بگویید با رقیب

یک غمزه زان دو چشم پرآشوب بس مرا

با شاه گو بگوی که با دوستان دمی

خوش تر ز تخت گاه تو آید حرس مرا

برمن به جز ولی همه ملک ار شوند خصم

گو پوست در کشند زسر چون عدس مرا

من در قیامتم ز رقیبانِ کویِ دوست

حاجت به حشر نیست دگر زین سپس مرا

سیلی چنین که می رود از دیده در کنار

معذورم ار به چشم در آید ارس مرا

تا وارهاندم ز نزاری دریغ اگر

بودی به توبه کردن دل دسترس مرا

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مجد همگر

ای بوده ورد مدحت تو همنفس مرا

در تنگنای حادثه فریادرس مرا

اوحدی

چون نیست یار در غم او هیچ کس مرا

ای دل، تو دست گیر و به فریاد رس مرا

سیر آمدم ز عیش، که بی‌دوست میکنم

بی او چه باشد؟ ازین عیش بس مرا

از روزگار غایت مطلوب من کسیست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اوحدی
صوفی محمد هروی

از جمله دردها غم آن دوست بس مرا

بر باد بر دهد چه کنم این هوس مرا

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
وحشی بافقی

بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا

جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا

من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر

این سرزنش میانهٔ عشاق بس مرا

روزی که میرم از غم محمل نشین خود

[...]

قدسی مشهدی

از جا نبرد صحبت اهل هوس مرا

آتش نیم که تیز کند خار و خس مرا

آمیزشم چو جغد شگون نیست بر کسی

گو آشنای خویش مدان هیچ‌کس مرا

هنگام عرض حال ز چین جبین تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه