گنجور

 
عارف قزوینی

دل خوار کرد در بر هر خار و خس مرا

نگذاردم به حال خود این بوالهوس مرا

از بس که غم کشیده مرا سر به زیر پر

خوش‌تر ز عالمی شده کنج قفس مرا

پرسد طبیب درد دلم را چه گویمش

چون نیست اهل درد همین درد بس مرا

با هرکسی ز مهر زدم دم چو خود نبود

اهل وفا نگشت یکی دادرس مرا

مستم رها کنید بگریم به حال خویش

مست آنقدر نیم که بگیرد عسس مرا

چون نورسیده‌ام ز ره ای پیر می‌فروش

از آن شراب کال یکی کام رس مرا

چنگی به دل نمی‌زندم نغمه‌های عود

ای تار و نی شوید دمی هم‌نفس مرا

گفتم که بد معرفی عارف شدی و گفت

«این نام نیک تا ابدالدهر بس مرا!»

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مجد همگر

ای بوده ورد مدحت تو همنفس مرا

در تنگنای حادثه فریادرس مرا

حکیم نزاری

با یادِ دوستان ندهد هیچ کس مرا

بی یادِ دوستان نرود یک نفس مرا

مشتاقِ دوستانم تا می رود نفس

هرگز ز سر برون نرود این هوس مرا

لبّیکِ دوست می زنم و مست می دوم

[...]

اوحدی

چون نیست یار در غم او هیچ کس مرا

ای دل، تو دست گیر و به فریاد رس مرا

سیر آمدم ز عیش، که بی‌دوست میکنم

بی او چه باشد؟ ازین عیش بس مرا

از روزگار غایت مطلوب من کسیست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اوحدی
صوفی محمد هروی

از جمله دردها غم آن دوست بس مرا

بر باد بر دهد چه کنم این هوس مرا

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
وحشی بافقی

بر سر نکشت درتب غم هیچکس مرا

جز دود دل که بست نفس بر نفس مرا

من سر زنم به سنگ و تو ساغر زنی به غیر

این سرزنش میانهٔ عشاق بس مرا

روزی که میرم از غم محمل نشین خود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه