گنجور

 
بلند اقبال

دردا که هیچکس نبود دادرس مرا

آوخ که یاوری نکند هیچکس مرا

دست قضا شکسته مرا بال و پر دگر

جا داده اند از چه به کنج قفس مرا

خون شددلم که جای هوس بود اندر او

جای هوس نمانده چه جای هوس مرا

چشمم ز خون دل چو لب یار گشته سرخ

تهمت مزن به مستی ومی ای عسس مرا

بس کن که خویش خسته تر از من شدی بسی

ای روزگار جور تو گر نیست بس مرا

هستم بلند اقبال اما چو بنگری

گردون نموده پست تر از خار وخس مرا

من شعر ز این سپس نتوانم رقم زدن

زحمت رسد ز بسکه همی از مگس مرا

 
sunny dark_mode