گنجور

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱

 

تخم هوس مکارید در خاکدان دنیا

نتوان عمارتی ساخت بر روی موج دریا

عالم همه سرابست بودی ندارد از خود

فانی شناسد او را چشمی که هست بینا

تا دیده برگشائی یک مشت خاک بینی

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵

 

ما ذره‌ایم پیشت ای آفتاب جان‌ها

خوردم قسم به رؤیت و اللیل و الضحهیا

او را که علم قاصر از کنه ذات پاکست

سبحان من عرفنا ذکر زبان اشیا

خوانندگان قرآن جز لفظ می‌ندانند

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲

 

خوش حال آن کسانی کز دام تن رهیدند

چون شاهباز قدسی در لامکان رسیدند

آن سالکان وحدت دانی کی اند ایدل

آری جنید و شبلی معروف بایزیدند

بحر محیط وحدت موج و حباب دارد

[...]

کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۲

 

خسبیده چند مانی در جامه خواب غافل

بر تو بخواند حضرت یا ایها المزمل

از خواب و خور حذر کن در جسم و جان گذر کن

باید همیشه باشی با وصل یار واصل

ازگفتگو چه حاصل کردار باید اینجا

[...]

کوهی