گنجور

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

چون نی اگر چه عمری خوش می نواخت ما را

دیگر نمی شناسد آن ناشناخت ما را

صرّاف عشق در ما قلبی اگر نمی دید

در بوتهٔ جدایی کی می گداخت ما را

ای دل مساز ما را بی او به صبر راضی

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴

 

ناصح چه کار دارد در عشقِ یار با ما

جایی که عشق باشد او را چه کار با ما

ای پند گوی تا کی منعم کنی ز گریه

لطفی نمای و ما را یک دم گذار با ما

گنج مراد خواهی برخیز گرم چون شمع

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۶

 

گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار است

در کوی عشقبازان رسوا شدن چه کار است

گفتند بت پرستی ست در اختیار طاعت

خود می کند وگرنه ما را چه اختیار است

برپایِ دارِ شوقت سر می نِهم چو منصور

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۵

 

آن شاخ گل خرامان در باغ چون برآید

چون لاله از خجالت گل غرق خون برآید

چون در هوای رویش میرم عجب نباشد

هر سبزه ای ز خاکم گر لاله گون برآید

یاران به دور خطّش فالی اگر گشایند

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲

 

با آفتاب رویت چون مه نمی برآید

زهره چه زهره دارد تا در برابر آید

از خاک رهگذارت دزدیده سرمه نوری

وز عین بی حیایی در دیده می درآید

آمد هزار ناوک ز آن غمزه بر دل من

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷

 

تا بر بیاض رویت خطّ سیه برآمد

از نامهٔ محبّان نام گنه برآمد

گو طرّهٔ را مبُر سر اکنون که رخ نمودی

فکر از درازی شب نبوَد چو مه برآمد

زلف سیاهکارت بی جرم تا که را سوخت

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴

 

تا زلف تو دلم را پا بستهٔ بلا کرد

سرو قدت به شوخی صد فتنه در هوا کرد

روزی که عاشقان را تقسیم رزق کردند

رخسار زرد و غم را عشق تو زآن ما کرد

تنها سگ درت را من نیستم دعاگو

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۹

 

هردم به صورتی یار دیدار می‌نماید

گه نور می‌فروزد گه نار می‌نماید

آیینه صدهزار است لیکن جمال جانان

در هر یکی به نوعی دیدار می‌نماید

با وعده‌ای ز وصلش قانع مباش هرچند

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۱

 

ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایش

گر حق این نداند او داند و خدایش

یارب نهال قدّش تا از کدام باغ است

کز هر طرف سری شد بر باد در هوایش

گویی مگر به رویش آشفته گشت گیسو

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۳

 

با آنکه بر مزارم نگذشت قاتل من

هردم گل وفایش می روید از گِل من

فردا که در حسابی آید حصول هرکس

جز رنج و غصّه نبوَد از عشق حاصل من

از سرّ غیب عمری جستم نشان و آخر

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۴

 

ای پارسا که دایم رو در نماز داری

سرّ که می سرایی راز که می گذاری

از طاق ابروانش رو کرده ای به محراب

در پیش خویش تا کی دیوار کژ برآری

تا با غمش قرینم خون خوردن است کارم

[...]

خیالی بخارایی
 

خیالی بخارایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۷

 

تا همچو غنچه خندان از خود به در نیایی

گر گل شوی کسی را هم در نظر نیایی

گر ره به خود ندانی تدبیر بیخودی کن

بی خویش تا نگردی با خویش برنیایی

ای دل به کوی وحدت چون غیر می نگنجد

[...]

خیالی بخارایی