گنجور

 
خیالی بخارایی

گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار است

در کوی عشقبازان رسوا شدن چه کار است

گفتند بت پرستی ست در اختیار طاعت

خود می کند وگرنه ما را چه اختیار است

برپایِ دارِ شوقت سر می نِهم چو منصور

کآخر همین سعادت در عشق پایدار است

در حلقه های زلفت بینی دل شکسته

نیکو نگاهدارش از ما به یادگار است

غم نیست گر خیالی از گفتگو بماند

در گلشن زمانه بلبل چو من هزار است

 
 
نسکبان اندروید
نورس دماوندی

حسن بهار گیتی بر بوی گل سوار است

گلدسته‌ای که بندد تارش ز نوک خار است

رنگینی ریاضش از سیمیاست نقشی

نشو و نمای نخلش پروردگار دار است

رنگ پریده‌ی ما بال و پر تَذَروَش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه