گنجور

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸

 

ای کائنات ذات ترا مظهر صفات

وی پیش اهل دیده صفات تو به ز ذات

تا روی دلفریب تو آهنگ جلوه کرد

شد جلوه گاه روی تو مجموع کاینات

تا آفتاب حسن و جمالت ظهور کرد

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۴۹

 

آنکس که دیده در طلب او مسافر است

عمریست تا که در دل و جانم مسافر است

وانکس که دید روی بتان حسن روی اوست

در حسن روی خویش بهردیده ناظر است

دل را بسحر غمزه خوبان همی برد

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۵۶

 

صبح ظهور دم زد و عالم پدید شد

بهر رخت ز مشرق آدم پدید شد

پوشیده بود روی تو در زیر موی تو

چون بازگشت موی تو از هم پدید شد

جان جهان که در خم زلف نو بد نهان

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰

 

بیرون دوید باز ز خلوتگه وجود

خود را بشکل و وضع جهانی بخود نمود

اسرار خویش را به هزاران زبان بگفت

گفتار خویش را بهمه گوشها شنود

در ما نگاه کرد هزاران هزار یافت

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۷۲

 

شاه بتان ماه رخان عرب رسید

با قامت چو نخل و لب چون رطب رسید

لب بر لبم نهاد و روان کرد عاقبت

جانم بلب رسید چو جانم بلب رسید

چون جان تازه یافت لبم از لبان او

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷

 

او چون فکند خویش تو خود را میفکنش

از خود شکسته است ازین بیش مشکنش

تا شد دلم مقیم سر زلف دلبرت

از یاد رفت منزل و ماوا و مسکنش

دل آنچنان بیاد تو مشغول گشته است

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹

 

نقشی به بست دلبر من بر مثال خویش

آراستش بزیور حسن و جمال خویش

آورد در وجود برای سجود خود

آن نقش که داشت بتم در خیال خویش

آئینه بساخت ز مجموع کاینات

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷

 

ما از میان خلق کناری گرفته ایم

واندر کنار خویش نگاری گرفته ایم

دامن نخست بر همه عالم فشانده ایم

وانگه بصدق دامن یاری گرفته ایم

از بهر قوت و طعمه شاهین جان و دل

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱

 

ما از ازل مقامر و خمار آمدیم

دردی کشان میکده یار آمدیم

خورشید باده بر سر ذرّات ما بتافت

از روی مهر، سرخوش و خمار آمدیم

در خلوت عدم می هستی از جام دوست

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱

 

کو جذبه که آن بستاند مرا از من

کو جرعه که تا گردم فارغ از من

کو باده ئی که تا بخورم بیخبر شوم

از خویشتن که سخت ملولم ز خویشتن

کو آن عزیز مصر ملاحت که تا دمد

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۲

 

آغاز مشتریست ببازار آمده

خود را ز دست خویش خریدار آمده

آن گل رخت سوی گلستان روان شده

وان بلبل است جانب گلزار آمده

از قد و قامت همه خوبان دلربا

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷

 

زد حلقه دوش بر دل ما یار معنوی

گفتم که کیست گفت که در باز کن توی

گفتم که من چگونه توام گفت ما یکیم

از بهر روی پوش نهان گشته در دوی

ما و منی و او و توئی شد حجاب تو

[...]

شمس مغربی