گنجور

شمارهٔ ۱۴۱

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

کو جذبه که آن بستاند مرا از من

کو جرعه که تا گردم فارغ از من

کو باده ئی که تا بخورم بیخبر شوم

از خویشتن که سخت ملولم ز خویشتن

کو آن عزیز مصر ملاحت که تا دمد

یک دم خلاص یوسف جان را از جنس تن

کو ساقی موءید باقی که در ازل

بودی مدام نقل و میم زان لب و دهن

در حالتی چنین که منم دردمند عشق

درمان دردمن نبود غیر درد من

ای ساقی که مستی از باب دل تست

از روی مرحمت نظری بر دلم فکن

چشمت بیک کرشمه تواند خلاص داد

چون من هزار خسته درون را از این فتن

مشکن دل شکسته مارا که پیش از این

از خود شکسته است از آن زلف پر شکن

در حلق جان مغربی انداز زلف خود

اورا بدست خویش برار از چه بدن

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.