گنجور

شمارهٔ ۵۶

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

صبح ظهور دم زد و عالم پدید شد

بهر رخت ز مشرق آدم پدید شد

پوشیده بود روی تو در زیر موی تو

چون بازگشت موی تو از هم پدید شد

جان جهان که در خم زلف نو بد نهان

زلف ترا بهر شکن و خم پدید شد

بر ملک نیستی لب لعلت سحرگهی

یکدم دمید و عالم از آندم پدید شد

مجروح نیش غمزه مرد افکن ترا

هم از لب چه نوش تو مرهم پدید شد

برهر دلی که گشت جمال تو جلوه گر

در وی هزار نقش دمادم پدید شد

تا شد یقین که شادیت اندر غم دلست

دل را هزار خرّمی از غم پدید شد

خورشید آسمان ولایت ظهور یافت

تا مغربی ز عالم مغرب پدید شد

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.