گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴

 

هاتفی از گوشه میخانه دوشگفت ببخشند گنه می بنوش
لطف الهی بکند کار خویشمژده رحمت برساند سروش
این خرد خام به میخانه برتا می لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهندهر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماستنکته سربسته چه دانی خموش
گوش من و حلقه گیسوی یارروی من و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۷

 

گر یکی از عشق برآرد خروشبر سر آتش نه غریب است جوش
پیرهنی گر بدرد ز اشتیاقدامن عفوش به گنه بربپوش
بوی گل آورد نسیم صبابلبل بیدل ننشیند خموش
مطرب اگر پرده از این ره زندبازنیایند حریفان به هوش
ساقی اگر باده از این خم دهدخرقه صوفی ببرد می فروش
زهر بیاور که ز اجزای منبانگ برآید به ارادت که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸

 

مست شدم تا به خرابات دوشنعره‌زنان رقص‌کنان دردنوش
جوش دلم چون به سر خم رسیدزآتش جوش دلم آمد به جوش
پیر خرابات چو بانگم شنیدگفت درآی ای پسر خرقه‌پوش
گفتمش ای پیر چه دانی مراگفت ز خود هیچ مگو شو خموش
مذهب رندان خرابات گیرخرقه و سجاده بیفکن ز دوش
کم زن و قلاش و قلندر بباشدر صف اوباش برآور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳

 

پیر مغان جام میم داد دوش

از دو جهان بانگ برآمد که نوش

می‌روی و از عقبت می‌رود

جان و تن و دین‌ و دل و عقل و هوش

رفتی و برخاست فغانم ز دل

آمدی از راه و نشستم خموش

بر من و یاران شب یلدا گذشت

بس که ز زلف تو سخن رفت دوش

آب دو چشمم همه عالم گرفت

وآتش جانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۸۳

 

ساقی اگر باده از آن خم دهد
خرقهٔ صوفی ببرد می‌ فروش
مطرب اگر پرده ازین ره زند
باز نیایند حریفان به هوش


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۴

 

پیر خرابات به من گفت دوش
ای پسر از خویش مگوی و خموش
گر سر ما داری و پروای ما
ناز مکن درد کش و دُرد نوش
سوخته باید که بود مرد کار
خام بود هرکه نخورده‌ست جوش
ساکن و تن دار و گران بار باش
نی چو سبک مغز برآور خروش
مرد برانداخته دنیا و دین
محرم راز آمد و اسرار پوش
هیچ ندانند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری