گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۹

 

ای دل صافی دم ثابت قدمجئت لکی تنذر خیر الامم
سر ننهی جز به اشارات دلبر ورق عشق ازل چون قلم
از طرب باد تو و داد تورقص کنانیم چو شقه علم
رقص کنان خواجه کجا می رویسوی گشایشگه عرصه عدم
خواجه کدامین عدم است این بگوگوش قدم داند حرف قدم
عشق غریب است و زبانش غریبهمچو غریب عربی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

وحشی » گزیده اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۸ - داروی کاری

 

زن جلبی رفته و در همچو منکرده سخنهای پریشان رقم
می‌روم و می‌خرم و می‌خورمداروی کاری که براند شکم
پس ز پی جایزه‌اش بر دهنمیریم و میریم و میریم


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۸

 

ای عجب ار دشمن من خود منمخیره گله چون کنم از دشمنم؟
دشمن من این تن بد مهر مستکرده گره دامن بر دامنم
وایم از این دشمن بدخو که هیچزو نشود خالی پیراهنم
جامه بدرند از اعدا و آنکجامه‌ش بدرید ز خود، خود منم
دشمن من چاهی و تیره است و منبرتر از این تیزرو روشنم
این فلکی جان مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۲

 

با غم و درد تو کنم دمبدم
شکر که بالشکر تدوم النعم
صبر کم و محنت و اندوه پر
کم صبر العاشق فی الهجر کم
پیش دهانت عدم است آب خضر
با لب لعل تو دهان کالعدم
تر نشود ز اشک ترحم رخت
دور بود چشمه خورشید و نم
می کند از مهر خطت منع ما
بی خبر از نکته جف القلم
باد صبا حلقه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی