گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۴۳

 

این که تو داری قیامتست نه قامتوین نه تبسم که معجزست و کرامت
هر که تماشای روی چون قمرت کردسینه سپر کرد پیش تیر ملامت
هر شب و روزی که بی تو می‌رود از عمربر نفسی می‌رود هزار ندامت
عمر نبود آن چه غافل از تو نشستمباقی عمر ایستاده‌ام به غرامت
سرو خرامان چو قد معتدلت نیستآن همه وصفش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲ - مسافر مجنون

 

رفتم و بیشم نبود روی اقامتوعده دیدار گو بمان به قیامت
گر تو قیامت به وعده دور نخواهییک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت
بانگ اذان است و چشم مست تو بینمدر خم محراب ابروان به امامت
قصر نمازت چه ای مسافر مجنونکعبه لیلی است قصد کن به اقامت
در همه عالم علم به عشق و جنونیگو بشناسندت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۲

 

هر که ببیند تو را بدین قد و قامت
باز نیاید به هوش تا به قیامت
جان و دل و دانش و خرد به تو دادیم
در حق ما بوسه ای نرفت کرامت
تا تو در آیی به باغ اگرچه ادب نیست
پیش تو بر پای ، سروکرده اقامت
درد سرم می دهد پدر ز رندی
دست بدار این چه علت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری