گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۳

 

چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای مناز آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من
وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر ناگاهانشود جان خصم جان من کند این دل سزای من
سحرگاهی دعا کردم که جانم خاک پای اوشنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من
چگونه راه برد این دل به سوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۸

 

چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای مناز آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من
وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر چون خامانشود دل خصم جان من کند هجران سزای من
سحرگاهان دعا کردم که این جان باد خاک اوشنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من
چگونه راه برد این دل به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰

 

ز بس کز توست زیر بارجان مبتلای منچو ریگ از هم بپاشد کوه اگر باشد به جای من
به قدر عشق اگر در حشر یابد مرتبت عاشقبود بر دوش مجنون در صف محشر لوای من
شود مجنون ز لیلی منفعل فرهاد از شیرینچو با مهر تو سنجد داور محشر وفای من
شود دوزخ سراسر حرف من گر عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱

 

چو می‌خواهد که نامم نشنود بیگانه رای منازو بیگانه بادا هرکه باشد آشنای من
ز رغم من به نوعی مدعی را کام می‌بخشیکه می‌خواهد باخلاص از خدای من بقای من
بکش گر درخور بخشش نیم تا کی روا داریبه بدخواه از پی درخواه جز می التجای من
چو فرمائی که خاصانت به بزم آرند یاران رابه حاجب هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۴۶

 

اگر خواهی دعای من کنی بر مدعای منبگو بیمار عشق من شود یارب فدای من
اگر عمرم نمانده است ای پسر بادا بقای تودگر مانده است بر عمر تو افزاید خدای من
به یاران این وصیت می‌کنم کز تیغ جور توچو گردم کشته دامانت نگیرند از برای من
به تیغ بی دریغم چون کشد جلاد عشق توچو گوئی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸

 

لبش را هر چه بوسیدم، فزون‌تر شد هوای منندارد انتهایی خواهش بی منتهای من
چرا بالاتر از واعظ نباشم بر لب کوثرکه در می‌خانه دایم صدر مجلس بود جای من
خطای بنده باید تا عطای خواجه بنمایدنمایان شد عطای او ز طومار خطای من
شبی کز شور مستی گریهٔ مستانه سر کردمسحر از در درآمد شاهد شیرین ادای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸

 

گهی لطفست و گاهی قهر کار دلربای من
ولی لطف از برای دیگران، قهر از برای من
بخوبان تا وفا کردم جفا دیدم، بحمدالله
که تقریب جفای خوبرویان شد وفای من
دعای خویش را شایسته احسان نمیدانم
خوشم گر لایق دشنام هم باشد دعای من
بدرد عشق خو کردم، ندارم تاب بیداری
طبیبا، ترک درمان کن، که درد آمد دوای من
بلای من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی