گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۱

 

که پرسد زین غریب خوار محزونخراسان را که بی‌من حال تو چون؟
همیدونی چو من دیدم به نوروز؟خبر بفرست اگر هستی همیدون
درختانت همی پوشند مبرمهمی بندند دستار طبرخون؟
نقاب رومی و چینی به نیسانهمی بندد صبا بر روی هامون؟
نثار آرد عروسان را به بستانز گوهرهای الوان ماه کانون؟
همی سازند تاج فرق نرگسبه زر حقه و لولوی مکنون؟
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۹ - در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

 

درآمد موکب عید همایونکه بر صاحب مبارک باد و میمون
سپهر مجد مجدالدین که شاهانز مجدش ملک را کردند قانون
عدو بندی که کلکش در دهادهکند گل را ز خون فتنه گلگون
بکاهد وقت خشمش عمر در مرگبغلطد گاه کینش مرگ در خون
ازو دشمن چو دارا از سکندرازو حاسد چو ضحاک از فریدون
زهی جود از تو در قوت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۱۰

 

خوشا فصل بهار و رود کارونافق از پرتو خورشید، گلگون
ز عکس نخلها بر صفحهٔ آبنمایان صدهزاران نخل وارون
دمنده کشتی کلگای زیبابه دریا چون موتور بر روی هامون
قطار نخلها از هر دو ساحلنمایان گشته با ترتیب موزون
چو دو لشکر که بندد خط زنجیربه قصد دشمن از بهر شبیخون


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۱ - رود کارون

 

خوشا فصل بهار و رود کارون
افق از پرتو خورشید گلگون
ز عکس نخل‌ها بر صفحهٔ آب
نمایان صدهزاران نخل وارون
دمنده کشتی «کلگا»‌ی زیبا
به‌دریا، چون‌ موتور بر روی هامون
قطار نخل‌ها از هر دو ساحل
نمایان گشته با ترتیب موزون
چو دو لشگر که بندد خط زنجیر
به قصد دشمن از بهر شبیخون
شتابان کف به سطح آب صافی
چو بر صرح ممَرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۸۹

 

اگر دستم رسد بر چرخ گردوناز او پرسم که این چین است و آن چون
یکی را میدهی صد ناز و نعمتیکی را نان جو آلوده در خون


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۹۰

 

دلا چونی دلا چونی دلا چونهمه خونی همه خونی همه خون
ز بهر لیلی سیمین عذاریچو مجنونی چو مجنونی چو مجنون


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲۱

 

برآمد ماه عید از اوج گردون
طرب چون ماه نو شد هر دم افزون
بر اوج آسمان نونی ست یا عین
که بیرون آمده ست از کلک بی چون
به گردش چیست چندین نقطه زانجم؟
اگر یک نقطه باشد بر سر نون
ببین اندر رکوع آن پاره نور
هلاکش گوی خواهی خواه ذوالنون
همانا حلقه گوش سپهر است
چو لیلی هست در پهلوی مجنون
شفق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۳

 

بیا ساقی بده آن آب گلگون

که دل تنگ آمد از اوضاع گردون

خرد را از سرای سر بدر کن

بر افکن پرده از اسرار مکنون

بگوش جان صلای عشق در ده

رسوم عاقلان را کن دگرگون

بکنج درد و غم تا کی نشینم

شکیبائی شد از اندازه بیرون

ببا تا آه آتشناک از دل

روان سازیم سوی چرخ گردون

فلک را سقف بشکافیم شاید

رویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی