گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۰

 

نثرنا فی ربیع الوصل بالوردحنانینا فنعم الزوج و الفرد
ز رویت باغ و عبهر می‌توان کردز زلفت مشک و عنبر می‌توان کرد
ز روی زرد همچون زعفرانمجهانی را مزعفر می‌توان کرد
به یک دانه ز خرمنگاه ماهتفلک‌ها را مسخر می‌توان کرد
تو آن خضری که از آب حیاتتگدایان را سکندر می‌توان کرد
در آن حالی که حالم بازجوییمحالی را میسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۶

 

به گرمای تموز از سرد سوزشصد و پنجه مسافر خشک بفشرد
رهی رفت و غلام برده بردهزهی قسمت رهی و ژاله شاکرد
زه ای پستت بمانده ماه بهمنزهی زنگی زن کیسه کج افسرد
ای شده خاک در تواضع و حلمزیر پای که و مه و زن و مرد
آز ما گرسنه‌ست سیرش کنکار را خاک سیر داند کرد


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۹

 

الهی گردن گردون شود خردکه فرزندان آدم را همه برد
یکی ناگه که زنده شد فلانیهمه گویند فلان ابن فلان مرد


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰

 

نمی‌بینم در این میدان یکی مرد

زنانند این سبک عقلان بیدرد

ندیدم مرد حق هر چند بردم

بگرد این جهان چشم جهان کرد

گرفته گرد گرداگرد عالم

نمی‌بینم سواری زیر آن کرد

سواری هست پنهان از نظرها

زنا محرم زنان پنهان بود مرد

بود مرد آنکه حق را بنده باشد

به داغ بندگی بر دست هر مرد

بود مرد آنکه او زد بر هوا پای

رگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱

 

مرا دردیست در دل نه چو هر درد

دوای آن نه در گرمست و نه سرد

دوای درد من دردیست سوزان

که آتش در زند در گرم و در سرد

دوای درد من درد رسائیست

که از هر درد بیرون آورد گرد

دوای درد من دردیست شافی

که روبد از دل و جان گرد هر درد

طبیبی مشفقی ربانیی کو

که دردم را تواند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴

 

خنگ آنکو دلش شد از جهان سرد

روانش یافت از برد الیقین برد

تعلقها بدل خاریست یک یک

خوش آنکو از دلش خاری بر آورد

نمیدانم چسان می‌بایدم زیست

شود تا ما سوی الله بر دلم سرد

نمی‌دانم چه حلیت باید اندوخت

بر آرم تا ز خارستان دل و درد

نمی‌دانم که خواهم باخت یا برد

بریزم رو برو بر تخته نرد

نمی‌دانم چه می‌باید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » نگرید مرد از رنج و غم و درد

 

نگرید مرد از رنج و غم و درد

ز دوران کم نشیند بر دلش گرد

قیاس او را مکن از گریه خویش

که هست از سوز و مستی گریهٔ مرد


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » مگو با من خدای ما چنین کرد

 

مگو با من خدای ما چنین کرد

که شستن میتوان از دامنش گرد

ته بالا کن این عالم که در وی

قماری میبرد نامرد از مرد


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۴

 

مرا مادر به شیرِ عشق پرورد
پدر تعلیم در دیوانگی کرد
ز تن با جان برون آید چنین شیر
ولیکن تا که را دادند و که خورد
گر آبا واسطه گرامّهات اند
ز فطرت هر کس آورد آن چه آورد
چه می خواهد ز رندان مصلحت جوی
برو گو هم به گِردِ صالحان گَرد
دماغِ هرکه برد از خاکِ ما بوی
بر آرد عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری