گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸

 

سحرگاهان که مخمور شبانهگرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از میز شهر هستیش کردم روانه
نگار می فروشم عشوه‌ای دادکه ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقی کمان ابرو شنیدمکه ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمرواراگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نهکه عنقا را بلند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴۶

 

مکن راز مرا ای جان فسانهشنیدستی مجالس بالامانه
شنیدستی که الدین النصیحهنصیحت چیست جستن از میانه
شنیدستی که الفرقه عذابفراقش آتش آمد با زبانه
چو لا تاسو علی ما فات گفته‌ستنمی‌ارزد به رنج دام دانه
چو فرموده‌ست حق کالصلح خیررها کن ماجرا را ای یگانه
هلا برجه که ان الله یدعواغریبی را رها کن رو به خانه
رها کن حرص را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

وحشی » گزیده اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۹ - دریغ از جان قلی

 

دریغ از جان قلی کز جور گردونکناری پر ز خون رفت از میانه
زمانه دشنهٔ جورش چنان زدکه نوک دشنه در دل کرد خانه
طلب کردم چو تاریخش خرد گفت :شهید دشنهٔ جور زمانه


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۲۵ - لطیفه

 

مرا دی یاسمن پیغام دادستبه تو ای صاحب و صدر یگانه
ز هر نوعی سخن گفتست پنهانغرض را درج کرده در میانه
چه فرمایی کنون پیغام او رابه سمع تو رساند بنده یانه
مرا گفتست فردا کاتش صبحزند از کورهٔ مشرق زبانه
بگو او را که می‌گوید فلانیکه ای خلقت چو جودت بی‌کرانه
چو در سالی مرا ده روز افزوننباشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۴

 

تعالی الله زهی شاه یگانه
زهی حسن و جمال جاودانه
درین بتخانه هر نقشی که بینم
تویی مقصود ما دیگر بهانه
نبیند چشم عارف عارض و خال
نجوید مرغ قدسی آب و دانه
اگر خوانی ز عشقم داستانی
نخوانی عشق مجنون جز فسانه
مجو اسرار عشق از شیخ خلوت
چه داند نطق طوطی مرغ خانه
میانت را چنان خواهم در آغوش
که مویی هم نگنجد در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۶

 

منم امروز و اشک دانه دانه
که رفت از چشمم آن در یگانه
نجوید دل به جز آن عارض و خال
ندارد چاره مرغ از آب و دانه
ز بس افسانه عشق تو خواندم
میان عاشقان گشتم فسانه
سرود عشق هم با عاشقان گوی
چه داند زاهد خشک این ترانه
اگر چه سرو را بالا بلند است
نماید پیش قد او میانه
مگو آن شوخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » قطعات » شمارهٔ ۳۱

 

فغان از دست آن کاتب که کلکش
به بیش و کم نویسی شد فسانه
ز بیش و کم نویسیهای او شعر
ز بحر و وزن ماند بر کرانه
نوشت از مثنوی بهرم کتابی
که چون جویم ز نظم آنجا نشانه
نیابم زان نشانه جز بیاضی
که دارد هر دو مصرع در میانه


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » به این پیری ره یثرب گرفتم

 

به این پیری ره یثرب گرفتم

نوا خوان از سرود عاشقانه

چو آن مرغی که در صحرا سر شام

گشاید پر به فکر آشیانه


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » پرد در وسعت گردون یگانه

 

پرد در وسعت گردون یگانه

نگاه او به شاخشیانه

مه و انجم گرفتار کمندش

بدست اوست تقدیر زمانه


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » تب و تابی که باشد جاودانه

 

تب و تابی که باشد جاودانه

سمند زندگی را تازیانه

به فرزندان بیاموز این تب و تاب

کتاب و مکتب افسون و فسانه


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » نگر خود را بچشم محرمانه

 

نگر خود را بچشم محرمانه

نگاه ماست ما را تازیانه

تلاش رزق ازن دادند ما را

که باشد پر گشودن را بهانه


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » نهنگی بچه خود را چه خوش گفت

 

نهنگی بچه خود را چه خوش گفت

به دین ما حراممد کرانه

به موجویز و از ساحل بپرهیز

همه دریاست ما راشیانه


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » چه پرسی از نماز عاشقانه

 

چه پرسی از نماز عاشقانه

رکوعش چون سجودش محرمانه

تب و تاب یکی الله اکبر

نگنجد در نماز پنجگانه


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰۶

 

سگالی هست ما را در میانه
که می‌باید شدن با او روانه
میانِ ما و او چیزی نمانده‌ست
مگر ماییِ ما دام است و دانه
به جز اویی که هستِ اوست مطلق
دگرها جمله افسون وفسانه
مقلّد می‌کند دعوی که هستم
زغالی و مقصر آن یگانه
ولی ممکن بود هرگز که خفاش
ورای سدره سازد آشیانه
زهی ناممکن آخر در غدیری
کجا گنجد محیط بی‌کرانه
بتر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۸۱

 

زند چون آتش حسنش زبانه
دو صد خرمن بسوزد بی بهانه
دلا گر نیستی پروانه بگذر
که سرکش گشت آتش را زبانه
سَر هستی ندارم بی تو دیگر
که بردارم سَر از این آستانه
دلا دیدی که صد ره با تو گفتم
خط و خال بتان دام است و دانه
چو شمع از سوختن پروا نمیکرد
چرا شد دامنش پروانه خانه
خرابم کرد عشق امّا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

غبار همدانی