گنجور

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بخود نازم گدای بی نیازم

 

بخود نازم گدای بی نیازم

تپم ، سوزم ، گدازم، نی نوازم

ترا از نغمه در آتش نشاندم

سکندر فطرتم ، آئینه سازم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۱

 

بیوی خویش گردان زنده بازم
همی کش ساعتی دیگر بنازم
به شمع امشب مگر دل همزبانست
که او می سوزد و من میگدازم
سر زلفت مرا عمر دراز ست
خداوندا بده عمر درازم
اگر کردم نظر بازی به رویت
به حمدالله که باری پاکبازم
به چشمم کی پر مرغی که تا باز
بیارد نامه از سوی تو بازم
کمال خسته گفتی چاکر ماست
بدین اقبال دایم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۷

 

چه رنجم از تو گر کشتی به نازم
که نازت عمر نو بخشید بازم
چو کارم جز بریدن نیست از خویش
چرا باشد ز تیغت احترازم
طبیبی شربت من گر نسازی
از قند به به خون دل بسازم
ز ابرویت چو رو آرم به محراب
سر زلفت بود عقد نمازم
نظر کج باختی گفتی به آن زلف
دوزخ دارد چگونه کج بنازم
سر زلفت مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی