گنجور

شعرهای با وزن «مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)» و حروف قافیهٔ «ست» - صفحهٔ ۲

 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۱ - در ستایش امیر منصور بن سعید

 

کفایت را ستوده اختیار است

شهامت را گزیده افتخار است

عمید ملک منصور سعید آنک

محلش نور چشم کارزار است

وزیر اصلی که از اصل وزارت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۳

 

عرق بر چهره‌ات گل یا گلاب است

و یا پروین به روی ماهتابست؟

نشانده یار فایز نقره بر آل

و یا بر آتش تر خشک آب است؟


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۷

 

مرا این زندگی از بوی یار است

وگرنه جان بدین پیکر چه کارست؟

کنون که هست فایز زنده ز آنست

دو چشم و دل به راه انتظار است


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷

 

مرا جانانه ای نامهربان است

ببرد از من دل و در قصد جان است

به صد دل دوست میدارم ز جانش

به حسن خویشتن مغرور از آن است

که داند عاقبت هم رحمت آرد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۵

 

میان عاشقان سری نهان است

که الا عاشقان سرش ندانست

اگر خواهی که دانی عاشقی باش

که آن سر در میان عاشقان است

چه شاید کرد اگر از چشم بوجهل

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱

 

شب هجران تباه اندر تباه است

جهان برچشمِ من چون شب سیاه است

چه می گویم سوادچشمم آخر

چنین روشن نه زان رویِ چو ماه است

نبودم یک نفس از دوست خالی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۶

 

عرق چین تو بویی بر صبا بست

صبا بر جنبش شریان ما بست

هزاران نافه ی آهوی تبّت

ز چین زلف بر مشک ختا بست

هزاران دل به صد ناز و کرشمه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۶

 

مرا با دوست کاری اوفتاده ست

که دل با او به جانم در نهاده ست

ولیکن اختیاری نیست این کار

که خشت از کالبد بیرون فتاده ست

جمالش از دماغم هوش برداشت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری قهستانی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

بدیدم چشم مستت رفتم از دست

گوان وا بر دلی کو یا نبی مست

دلم خود رفت و می‌دانم که روزی

بمهرت هم بشی خوش‌یانم اژ دست

به آب زندگی ای خوش عبارت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

فایز » ترانه‌های فایز بر اساس نسخه‌ای دیگر » دوبیتی‌ها » شمارهٔ ۴۸

 

ز من ببرید جانان باز پیوست

شکست عهد کن آیین نو بست

بحمدالله غمین بر خاست دشمن

به بزم دوست فایز شاد بنشست


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » ترانه‌های فایز بر اساس نسخه‌ای دیگر » دوبیتی‌ها » شمارهٔ ۶۷

 

خبر از دل ندارم نیست یا هست

برید از ما و با دلدار پیوست

گله از دل مکن فایز که پیری

تو را از پا فکند و رفت از دست


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » ترانه‌های فایز بر اساس نسخه‌ای دیگر » دوبیتی‌ها » شمارهٔ ۷۵

 

دلا دیدی که دلبر عهد بشکست

زما ببرید و با اغیار پیوست؟

تو فایز از جفای بی وفایان

بسایی تا قیامت دست بر دست


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

امامی هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳

 

ز دل بگذر کرا پروای جانست

حدیث دل حدیث کودکانست

نشان دل چه می پرسی که از جان

درین ره یاد کردن بیم جان است

مرا وقتی دلی بودی و عمری

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امامی هروی
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰

 

مرا نور یقین همراه جانست

سرم با دوست سر بر آستانست

مرا گوید: میان درد و غم باش

معین شد که سری درمیانست

ز حد لامکان تا توده خاک

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاسم انوار
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۶

 

که می گوید که چشمش نرگسینست

که می گوید که زلفش عنبرینست

گیاهی را چه نسبت با دو چشمش

توان کردن دلم زان رو حزینست

دو ابرویش هلال عید خوانند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جهان ملک خاتون
 

مجیرالدین بیلقانی » دیوان اشعار » شکوائیه » شمارهٔ ۱۰

 

فلک را عهد بس نااستوار است

همه کار جهان ناپایدارست

بیا کس کز پی یک روزه راحت

بمانده روز و شب در انتظارست

هوایی دارد و آبی زمانه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مجیرالدین بیلقانی
 

نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷

 

بهر جا بنگرم بالا و گرپست

نبینم در دو عالم جز یکی هست

درون خانه و بیرون در اوست

هم او خود حلقه بر در زد هم او بست

زیک شاخیم اگر شیرین اگر تلخ

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

نشاط اصفهانی
 

واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰

 

کجا عاقل بهستی دل نهاده است

که ما خاکیم و، دوران گردباد است

چنین گر می شود اوقات ما صرف

به ما این زندگانی هم زیاد است

بیابی از تواضع هر چه خواهی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

واعظ قزوینی
 

[۱] [۲]