گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزدور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
و گر به رهگذری یک دم از وفاداریچو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد
و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوسز حقه دهنش چون شکر فروریزد
من آن فریب که در نرگس تو می‌بینمبس آب روی که با خاک ره برآمیزد
فراز و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵

 

چه رنگهاست که آن شوخ دیده نامیزدکه تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد
گهی ز طیره گری نکته‌ای دراندازدگهی به بلعجبی فتنه‌ای برانگیزد
به هیچ وقت به بازی کرشمه‌ای نکندکه صد هزار دل از غمزه درنیاویزد
گهی کزو به نفورم بر من آید زودگهش چو خوانم با من به قصد بستیزد
ز بهر خصم همی سرمه سازد از دیدهچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴

 

چو میل او کنم، از من به عشوه بگریزددگر چو روی به پیچم به من در آویزد
اگر برابرش آیم به خشم برگرددوگر برش بنشینم به طیره برخیزد
به رغم من برود هر زمان، که در نظرمکسی بجوید و با مهر او در آمیزد
شبی که بر سر کویش گذر کنم چون بادرقیب او ز جفا خاک بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱

 

چنین که غمزهٔ تو خون خلق می‌ریزدعجب نباشد اگر رستخیز انگیزد
فتور غمزهٔ تو صدهزار صف بشکستکه در میانه یکی گرد برنمی‌خیزد
ز چشم جادوی مردافگن شبه رنگتجهان، اگر بتواند، دو اسبه بگریزد
فروغ عشق تو تا کی روان من سوزدفریب چشم تو تا چند خون من ریزد؟
مرنج، اگر به سر زلف تو در آویزمکه غرقه هرچه ببیند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳ - ستاره صبح

 

چو آفتاب به شمشیر شعله برخیزدسپاه شب به هزیمت چو دود بگریزد
عروس خاوری از پرده برنیامده چرخهمه جواهر انجم به پای او ریزد
بجز زمرد رخشنده ستاره صبحکه طوق سازد و بر طاق نصرت آویزد
شب فراق چه پرویزنی بود گردونکه ماهتاب به جز گرد غم نمی بیزد
به جان شکوفه صبح وصال را نازمکه غنچه دل ازو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۲

 

کسی که هم چو من از پیش یار بگریزد
سزا همین بودش کز دو دیده خون ریزد
غبارناکم از او ور نه بیم دشمن نیست
که مبتلای حبیب از بلا نپرهیزد
ضرورت است گرفتار عشق را که جفا
به اختیار تحمل کند نه بستیزد
نه ممکن است خلاصی به هیچ وجه آن را که
به دام زلف کمند افکنی در آویزد
کسی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۶۶

 

سحرگهان که صبا نافۀ ختن بیزد
زمانه عنبر و کافور بر هم آمیزد
بگسترند عروسان باغ دامن خویش
چو ابر برسرشان ز استین گهر ریزد
خیال دوست چو در چشم خفتگان بزند
ز خواب مردمک دیده را بر انگیزد
ببوی آنکه مگر پی برد بخاک درش
دلم چو بوی بباد هوا درآویزد
کسی که آفت هستیّ خویش بشناسد
بپای مستی از گوی عقل بگریزد
هوای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل