گنجور

 
جامی

چو ترک سرخوشم از خواب ناز برخیزد

هزار فتنه ز هر گوشه ای برانگیزد

به خون غیر دریغ است تیغش آلوده

مباد آنکه به جز خون عاشقان ریزد

میان صیدگهش زارم اوفتاده مگر

طفیل صید به فتراک خویشم آویزد

چنین که بخت بد و یار نیک خصم منند

ز چنگ غصه دل من چگونه بگریزد

گهی که یار دهد کام بخت نگذارد

گهی که بخت شود رام یار بستیزد

فلک ز جام طرب جرعه ای به من ندهد

که از نخست به زهر غمش نیامیزد

اگر چه دعوی تقوی همی کند جامی

به دور لعل تو مشکل ز باده پرهیزد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

چه رنگهاست که آن شوخ دیده نامیزد

که تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد

گهی ز طیره گری نکته‌ای دراندازد

گهی به بلعجبی فتنه‌ای برانگیزد

به هیچ وقت به بازی کرشمه‌ای نکند

[...]

قوامی رازی

ز طبع پاک قوامی حدیث خوش خیزد

از این بود که ز هر ناخوشی بپرهیزد

اگرچه جنس نباشد گریزد از ناجنس

چو عندلیب که با عنکبوت نامیزد

خدایگانا دانی که تیغ اندیشه

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

سحرگهان که صبا نافۀ ختن بیزد

زمانه عنبر و کافور بر هم آمیزد

بگسترند عروسان باغ دامن خویش

چو ابر برسرشان ز استین گهر ریزد

خیال دوست چو در چشم خفتگان بزند

[...]

عراقی

چنین که غمزهٔ تو خون خلق می‌ریزد

عجب نباشد اگر رستخیز انگیزد

فتور غمزهٔ تو صدهزار صف بشکست

که در میانه یکی گرد برنمی‌خیزد

ز چشم جادوی مردافگن شبه رنگت

[...]

حکیم نزاری

کسی که هم چو من از پیش یار بگریزد

سزا همین بودش کز دو دیده خون ریزد

غبارناکم از او ور نه بیم دشمن نیست

که مبتلای حبیب از بلا نپرهیزد

ضرورت است گرفتار عشق را که جفا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه