گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

لبت که برگ گل تر به باده آمیزد

دگر عجب که مسیحا ز باده پرهیزد

به عشوه نرگس شوخت به طرفة العینی

هزار فتنه ز هر گوشه ای برانگیزد

دلم ضعیف و می تندوش مگر ساقی

گلابی از خوی رخسار بر قدح ریزد

دل از خیال میان تو هر زمان خود را

چو لولیان بلاغت ز ریشه آویزد

صفا ز باده دوران مجو چنین که سپهر

غبار فتنه ز پرویزن بلا بیزد

عجب که زهره پس کار خویش بنشیند

بناز شاهد ما چون برقص برخیزد

نه ایستد خرد حیله گر به کشور عشق

چو شیر شد یله رو به ز رخنه بگریزد

دلم ز کثرت شغل صراحی می سوزد

بنور شمع چو پروانه ای که بستیزد

هر آنکه مغبچه و باده خواست چون فانی

به خاک دیر مغان خون دل برآمیزد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

چه رنگهاست که آن شوخ دیده نامیزد

که تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد

گهی ز طیره گری نکته‌ای دراندازد

گهی به بلعجبی فتنه‌ای برانگیزد

به هیچ وقت به بازی کرشمه‌ای نکند

[...]

قوامی رازی

ز طبع پاک قوامی حدیث خوش خیزد

از این بود که ز هر ناخوشی بپرهیزد

اگرچه جنس نباشد گریزد از ناجنس

چو عندلیب که با عنکبوت نامیزد

خدایگانا دانی که تیغ اندیشه

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

سحرگهان که صبا نافۀ ختن بیزد

زمانه عنبر و کافور بر هم آمیزد

بگسترند عروسان باغ دامن خویش

چو ابر برسرشان ز استین گهر ریزد

خیال دوست چو در چشم خفتگان بزند

[...]

عراقی

چنین که غمزهٔ تو خون خلق می‌ریزد

عجب نباشد اگر رستخیز انگیزد

فتور غمزهٔ تو صدهزار صف بشکست

که در میانه یکی گرد برنمی‌خیزد

ز چشم جادوی مردافگن شبه رنگت

[...]

حکیم نزاری

کسی که هم چو من از پیش یار بگریزد

سزا همین بودش کز دو دیده خون ریزد

غبارناکم از او ور نه بیم دشمن نیست

که مبتلای حبیب از بلا نپرهیزد

ضرورت است گرفتار عشق را که جفا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه