گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۹

 

چو جزو لایتجزاست آن دهان بی شک
چگونه جان منش گشت جزو لاینفک
تهی ست سبحه زاهد ز گوهر اخلاص
هزار بار من آن را شمرده ام یک یک
به تیغ حادثه گردون کجا تواند کرد
نهان ز نامه عشقت حکایت ما حک
من آن نیم که شوم تارک سجود درت
گرم رسد به مثل از تو تیغ بر تارک
غمت مباد ترشح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۰

 

فسردگان چه شناسند قدرِ سورِ فلک
که عاشق است که نشناسد از قدم تارک
به وصف و شرح چه حاجت درین سخن شک نیست
در آفتاب کسی را چه اشتباه و چه شک
کمالِ عشق نمی دانی و مرا هم نیست
سر و دلی که به برهان صفت کنم یک یک
به عقل اگرچه شریف است عشق نتوان باخت
به نردبان نتوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری