گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹

 

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجودبنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود
به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگکه همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود
شد از خروج ریاحین چو آسمان روشنزمین به اختر میمون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۴

 

ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجودتو نفخ صوری یا خود قیامت موعود
شنوده‌ام که بسی خلق جان بداد و بمردز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود
شها نوای تو برعکس بانگ داوودستکز آن بمرد و از این زنده می‌شود موجود
ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباستهزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود
دلا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۳

 

رسید ساقی جان ما خمار خواب آلودگرفت ساغر زرین سر سبو بگشود
صلای باده جان و صلای رطل گرانکه می‌دهد به خماران به گاه زودازود
زهی صباح مبارک زهی صبوح عزیزز شاه جام شراب و ز ما رکوع و سجود
شراب صافی و سلطان ندیم و دولت یاردگر نیارم گفتن که در میانه چه بود
هر آنک می نخورد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۰

 

ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرودبسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
غزل سرا شدم از دست عشق و دست زنانبسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود
عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوهکدام کوه که باد توش چو که نربود
اگر کهم هم از آواز تو صدا دارموگر کهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۱

 

ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سودبه نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود
به نقد خاک شدن کار عاشقان باشدکه راه بند شکستن خدایشان بنمود
به امر موتوا من قبل ان تموتوا ماکنیم همچو محمد غزای نفس جهود
جهود و مشرک و ترسا نتیجه نفس استز پشک باشد دود خبیث نی از عود
شود دمی همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۰

 

سپاس آن عدمی را که هست ما بربودز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود
به هر کجا عدم آید وجود کم گرددزهی عدم که چو آمد از او وجود فزود
به سال‌ها بربودم من از عدم هستیعدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود
رهد ز خویش و ز پیش و ز جان مرگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۳

 

اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بودمیان این دل و آن یار می فروش چه بود
فدیت سیدنا انه یری و یجودالی البقاء یبلغ من الفناء یذود
اگر به چشم بدیدی جمال ماهم دوشمرا بگو که در آن حلقه‌های گوش چه بود
معاد کل شرود طغی و منه نیمثال ظلک ان طال هو الیک یعود
وگر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۵۵

 

تو را سماع نباشد که سوز عشق نبودگمان مبر که برآید ز خام هرگز دود
چو هر چه می‌رسد از دست اوست فرقی نیستمیان شربت نوشین و تیغ زهرآلود
نسیم باد صبا بوی یار من داردچو باد خواهم از این پس به بوی او پیمود
همی‌گذشت و نظر کردمش به گوشه چشمکه یک نظر بربایم مرا ز من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۲۵

 

اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خشنودشفاعت همه پیغمبران ندارد سود
قضای کن فیکونست حکم بار خدایبدین سخن سخنی در نمی‌توان افزود
نه زنگ عاریتی بود بر دل فرعونکه صیقل ید بیضا سیاهیش نزدود
بخواند و راه ندادش کجا رود بدبخت؟ببست دیدهٔ مسکین و دیدنش فرمود
نصیب دوزخ اگر طلق بر خود اندایدچنان درو جهد آتش که چوب نفط اندود
قلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۰۵

 

امیر ما عسل از دست خلق می‌نخوردکه زهر در قدح انگبین تواند بود
عجب که در عسل از زهر می‌کند پرهیزحذر نمی‌کند از تیر آه زهرآلود


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۰۶

 

چه گنجها بنهادند و دیگری برداشتچه رنجها بکشیدند و دیگری آسود
به تازیانهٔ مرگ از سرش به در کردندکه سلطنت به سر تازیانه می‌فرمود
نفس که نفس برو تکیه می‌کند بادستبه وقت مرگ بداند که باد می‌پیمود


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۱۰

 

هزار سال به امید تو توانم بوداگر مراد برآید هنوز باشد زود
اگر مراد نیابم مرا امید بسستنه هر که رفت رسید و نه هر که گفت شنود


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱

 

هزار سال به امید تو توانم بودهر آنگهی که بیایم هنوز باشد زود
مرا وصال نباید همان امید خوشستنه هر که رفت رسید و نه هر که کشت درود
مرا هوای تو غالب شدست بر یک حالنه از جفای تو کم شد نه از وفا افزود
من از تو هیچ ندیدم هنوز خواهم دیدز شیر صورت او دیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۴

 

اگر چه عذر بسی بود روزگار نبودچنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
خدای را بستودم، که کردگار من استزبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
همه به تنبل و بند است بازگشتن اوشرنگ نوش آمیغ است و روی زراندود
بنفشه‌های طری خیل خیل بر سر کردچو آتشی که به گوگرد بردوید کبود
بیار و هان بده آن آفتاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱

 

از اهل ملک در این خیمهٔ کبود که بودکه ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود؟
هر آنکه بر طلب مال، عمر مایه گرفتچو روزگار بر آمد نه مایه ماند و نه سود
چو عمر سوده شد و، مایه عمر بود تو راتو را ز مال که سوداست، اگر نه سود، چه سود؟
فزودگان را فرسوده گیر پاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » بهار تا به گلستان کشید بزم سرود

 

بهار تا به گلستان کشید بزم سرود

نوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود

گمان مبر که سرشتند در ازل گل ما

که ما هنوز خیالیم در ضمیر وجود

به علم غره مشو کار می کشی دگر است

فقیه شهر گریبان و آستین آلود

بهار ، برگ پراکنده را بهم بر بست

نگاه ماست که بر لاله رنگ و آب افزود

نظر بخویش فروبسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » تو کیستی ز کجائی که آسمان کبود

 

تو کیستی ز کجائی که آسمان کبود

هزار چشم براه تو از ستاره گشود

چه کویمت که چه بودی چه کرده ئی چه شدی

که خون کند جگرم را ایازی محمود

تو آن نئی که مصلی ز کهکشان میکرد

شراب صوفی و شاعر تر از خویش ربود

فرنگ اگرچه ز افکار تو گره بگشاد

به جرعه دگری نشئه ترا افزود

سخن ز نامه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۶۴ - ایضاً در مدح خاقان کمال الدین محمود

 

زهی ! جمال ترا آفتاب کرده سجود
نیامدست نظیر تو از عدم بوجود
رخ تو کعبهٔ حسنست و در شریعت نیست
جز آنکه روی بکعبه کنند وقت سجود
دل مرامی و مقصود در همه گیتی
دلی ندانم کو را تو نیستی مقصود
جمال حور تو داری و از جمال تو هست
همه جوانب آفاق چون جنان خلود
بزلف عود و برخسار آتشی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۶۵ - نیز در مدح خاقان کمال الدین محمود

 

کمال دولت و دین صورت شجاعت وجود
که شد شجاعت وجود از خصال او موجود
پناه دنیا ، خاقان ، که هست در دنیا
فریضهٔ طاعت او چون عبادت معبود
سر محامد ، محمود ، آنکه امرش را
همی برند بزرگان روزگار سجود
شریف صورت او همچو بخت او میمون
بدیع صورت او همچو نام او محمود
جناب او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط