گنجور

 
ناصرخسرو

از اهل ملک در این خیمهٔ کبود که بود

که ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود؟

هر آنکه بر طلب مال، عمر مایه گرفت

چو روزگار بر آمد نه مایه ماند و نه سود

چو عمر سوده شد و، مایه عمر بود تو را

تو را ز مال که سوداست، اگر نه سود، چه سود؟

فزودگان را فرسوده گیر پاک همه

خدای عزوجل نه فزود و نه فرسود

خدای را به صفات زمانه وصف مکن

که هر سه وصف زمانه است هست و باشد و بود

یکی است با صفت و بی‌صفت نگوئیمش

نچیز و چیز مگویش، که مان چنین فرمود

خدای را بشناس و سپاس او بگزار

که جز بر این دو نخواهیم بود ما ماخوذ

به فعل و قول زبان یکنهاد باش و مباش

به دل خلاف زبان چون پشیز زر اندود

چو نرم گویم با تو مرا درشت مگو

مسوز دست جز آن را که مر تو را برهود

ز خاک و آتش و آبی، به رسم ایشان رو

که خاک خشک و درشت است و آب نرم و نسود

مباش مادح خویش و، مگوی خیره مرا

که «من ترنج لطیفم خوش و تو بی مزه تود»

اگر کسی بگرفتی به زور و جهد شرف

به عرش بر بنشستی به سرکشی نمرود

جهود را چه نکوهی؟ که تو به سوی جهود

بسی نفایه‌تری زانکه سوی توست جهود

ستوده سوی خردمند شو به دانش ازانک

بحق ستوده رسول است کش خدای ستود

یقین بدان که ز پاکیزگی است پیوسته

به جان پاک رسول از خدای و خلق درود

اگر نخواهی کائی به محشر آلوده

ز جهل جان و، ز بد دل، ببایدت پالود

تو را چگونه پساود هگرز پاکی و علم

که جان و دلت جز از جهل و فعل بد نپسود؟

به مال و ملک و به اقبال دهر غره مشو

که تو هنوز ز آتش ندیده‌ای جز دود

جهان مثل چو یکی منزل است بر ره و خلق

درو همی گذرد فوج فوج زودا زود

برادر و پدر و مادرت همه رفتند

تو چند خواهی اندر سفر چنین آسود؟

تنت چو پیرهنی بود جانت را و، کنون

همه گسست و بفرسوده گشت تارش و پود

ربود خواهد از تنت پیرهن اکنون

همان که تازگی و رنگ پیرهنت ربود

تو باد پیمودی همچو غافلان و فلک

به کیل روز و شبان بر تو عمر تو پیمود

تو سالیان‌ها خفتی و آنکه بر تو شمرد

دم شمردن تو، یک نفس زدن نغنود

کنون بباید رفتن سبک به قهر و، سرت

پر از بخار خمار است و چشم خواب آلود

تو عبرت دو جهانی که می‌روی و، دلت

ز بخت نا خشنود و خدای ناخشنود

نگاه کن که چه حاصل شدت به آخر کار

از انکه دست و سر و روی سوختی و شخود

چرا به رنج تن بی‌خرد طلب کردی

فزونئی که به عمر تو اندرون نفزود

بدان که: هر چه بکشتی ز نیک و بد، فردا

ببایدت همه ناکام و کام پاک درود

بدانکه بر تو گواهی دهند هر دو به حق

دو چشم هر چه بدید و دو گوش هر چه شنود

به گمرهی نبود عذر مر تو را پس ازانک

تو را دلیل خداوند راه راست نمود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

اگر چه عذر بسی بود روزگار نبود

چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود

خدای را بستودم، که کردگار من است

زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود

همه به تنبل و بند است بازگشتن او

[...]

فرخی سیستانی

همی روی و من از رفتن تو ناخشنود

نگر به روی منا تا مرا کنی پدرود

مرو که گر بروی باز جان من برود

من از تو ناخشنود و خدای ناخشنود

مرا ز رفتن تو وز نهیب فرقت تو

[...]

قطران تبریزی

خزان ببرد ز بستان هر آن نگار که بود

هوا خشن شد و کهسار خشک و آب کبود

نگارهای نو آئین ز گلستان بسترد

پرندهای بهاری ز بوستان بربود

ز کله های بهاری نه بوی ماند و نه رنگ

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مسعود سعد سلمان

ز بار نامه دولت بزرگی آمد سود

بدین بشارت فرخنده شاد باید بود

نمونه ای ز جلالت به دهر پیدا شد

ستاره ای ز سعادت به خلق روی نمود

به باغ دولت و اقبال شاخ شادی رست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
امیر معزی

ز بهر عید نگارا همی چه سوزی عود

چرا شراب نپیمایی و نسازی عود

بساز عود و بده یک شراب وصل مرا

که من بسوختم از هجر تو چو زآتش دود

چرا به من ندهی بادهٔ چو آب حیات

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه