گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۷

 

تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگخراب گنج تو دارد چرا شود دلتنگ
جهان شکست و تو یار شکستگان باشیکجاست مست تو را از چنین خرابی ننگ
فلک ز مستی امر تو روز و شب در چرخزمین ز شادی گنج تو خیره مانده و دنگ
وظیفه تو رسید و نیافت راه ز درزهی کرم که ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۸

 

حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگچو سگ صداع دهد تن مزن برآور سنگ
به خویش آی و چنین خویش را خلاوه مکنکه اینت گوید گولست و آنت گوید دنگ
چه دست باشد کز رو مگس نداند راندز سست طبعی کرمی نمایدش چو پلنگ


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۱

 

شبی دراز، می سرخ من گرفته به چنگمیی بسان عقیق و گداخته چون زنگ
به دست راست شراب و به دست چپ زلفینهمی‌خوریم و همی بوسه می‌دهیم به دنگ
نبیذ و بوسه تو دانی همی چه نیک بودیکی نبیذ و دو صد بوسه و شراب زرنگ
گهی بتازد برمن، گهی بدو تازمبه ساعتی در، گه آشتی و گاهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۲

 

چو غنچه بسکه تپیدم ز وحشت دل تنگ

شکست بر رخ من آشیان طایر رنگ

صفای طبع به بخت سیاه باخته‌ایم

ز سایه آینهٔ ماهتاب ماست به زنگ

صدای پا نفروشد ز خویشتن رفتن

شکست رنگ نمی‌خواهد اعتبار ترنگ

ز یاس قامت پیری به آه ساخته‌ایم

کشیده‌ایم دلی درکمند گیسوی چنگ

کدام سنگ درین وادی از شرر خالیست

شتابهاست‌ به خون خفتهٔ فریب درنگ

به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۴

 

رسانده‌ایم درین عرصهٔ خیال آهنگ

چو شمع ناوک آهی به شوخی پر رنگ

ز ناامیدی دلها دلت چه غم دارد

شکست ساغر و میناست طبل عشرت سنگ

شرابخانهٔ هستی که عشق ساقی اوست

بجز خیال حدوث و قدم ندارد بنگ

درین چمن همه با جیب خویش ساخته‌ایم

کسی ندید که ‌گل دامن ‌که داشت به چنگ

سواد الفت این دشت عبرت‌اندوز است

نگاهی آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۶

 

ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ

چو اشک شمع چکیده‌ست خونم آنسوی رنگ

به قدرآگهی اسباب وحشت است اینجا

سواد دیدهٔ آهو بس است داغ پلنگ

نمی‌شود طرف نرمخو درشتی دهر

به روی آب محالست ایستادن سنگ

تو ناخدای محیط غرور باش‌که من

ز جیب خوبش فرورفته‌ام به‌کام نهنگ

به نیم چشم‌زدن وصل مقصد است اینجا

شرارما نکشد زحمت ره و فرسنگ

به اعتبار اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۵ - در ستایش پادشاه اسلام پناه ناصرالدین شاه خلدالله ملکه گوید

 

به عزم ری چو نهادم به رخش‌ زین خدنگ

شدم به ‌کوههٔ آن چون به تیغ‌ کوه پلنگ

چو رود نیل سبک‌رخش من به راه افتاد

نشسته من ز بر او چو یک محیط نهنگ

بسان‌ کشتی‌کش موج سوی اوج برد

به‌کوه و شخ شده از شهر قرب یک فرسنگ

که ناگهان مَهَم از پی رسید مویه‌کُنان

دو ذوذؤابه‌اش از طرف‌گرد ماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۶ - مطلع ثانی

 

که فر خجسته بماناد شاه جم اورنگ

خدیو ملک‌ستان شهریار بافرهنگ

جهان‌گشای ابوالنصر ناصر‌الدین شاه

که ساخت‌کوسش ‌گوش سهر پر ز غرنگ

امان عالم و حرز جهان و جوشن جان

مثال قدرت و تمثال هوش و معنی هنگ

سریر دولت و اکلیل مجد و تاج سخا

پناه دین‌کنف عدل افسر اورنگ

بُرندهٔ رگ شریان فتنه درگهِ صلح

درندهٔ دل شیران شرزه در صف جنگ

به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷

 

حریف دلکش خوش طبع و ساقی گلرنگ
شراب و شاهد و شمع و شب و چغانه و چنگ
هوای معتدل نو بهار و موصم گل
طراوت چمن دلفریب و دلبر شنگ
نوای نغمه ی عشّاق و ساز پرده ی راست
مده به رغم مخالف چو می توان از چنگ
به صلح کوش که با روزگار عربده جوی
بسی به عربده رفتیم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۷۶

 

خدایگان جهانی و شاه با فرهنگ
به عدل چون عمری و به هوش چون هوشنگ
نه‌ای بهار و بهاری چو کرد خواهی بزم
نه‌ای هژیر و هژیری چو کرد خواهی چنگ
خدنگ فخرکند بر درخت صندل و عود
از آن قبل ‌که بود تیر تو ز چوب خدنگ
پلنگ، کِبر کند سال و ماه بر دد و دام
از آن قبل ‌که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۷۷

 

شراب باید و آتش رباب باید و چنگ
که روز فاخته گونه است و خاک غالیه رنگ
نصیب تن‌ کنم آتش نصیب روح شراب
نصیب گوش خروش رباب و نالهٔ چنگ
نصیب دیده و دل چهر و مهر یار کنم
که او به چهره چو مهر است و بر بتان سرهنگ
رخش چو زهره و ماه و لبش چو شکر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۲

 

مرا مکابره کشته ست بی خصومت و جنگ
به جفتِ چشمِ سیاه آن نگارِ سبز آرنگ
سمن سُرین غزلی چون غزالِ دست آموز
و لیک بر عقبش می رود رقیبِ پلنگ
ربوده گویِ ملاحت به زلفِ چون چوگان
نموده روزِ قیامت به قامتِ چو خدنگ
به دل بری همه اعضا و پیکرش چالاک
به چابکی همه شکل و شمایلش ارتنگ
به هر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۲۱ - و قال ایضاً یمدحه

 

خدایان صدور جهان شهاب الدّین
که مملکت ز شکوه تو می بر داورنگ
تویی که تا قلم تست نوک غمزۀ ملک
با بروان کمان در نیامدست آژنگ
زرشک حلم تو طیّاش سدّ اسکندر
ز نوک کلک تو در خط صحیفۀ ارتنگ
بسوی مردمک چشم دشمنت نرمک
پیام های درشت آورد زبان خدنگ
ز لطف و عنف تو بهرام و زهره هر ساعت
یکی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۴۸

 

چو زهره وقت صبوح از افق بسازد چنگ
زمانه تیز کند ناله مرا آهنگ
جفای چرخ بگیرد مرا به سختی نای
وفای یار در آویزدم ز دامن چنگ
برد زمانه ناساز از سرم بیرون
هوای ناله نای و نوای زخمه چنگ
چنان به درد دل از سینه برکشم آهی
که هفت آینه چرخ از آن برآرد زنگ
بضاعت سخن خویش بینم از خواری
بسان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۵

 

اگرچه دور بود از تو مه به صد فرسنگ
دهان نو به شکر نسبتی است ننگا ننگ
پوش رخ که غلو کرد خط زنگارین
چو دور شد ز نظرها بگیرد آینه زنگ
به راه عشق گرت پای بشکند صوفی
زگشت کوی بتان تا سرت به جاست ملنگ
از اشک جمله تنم سرخ ساخت مردم چشم
چنانکه رنگرزان را به دل خوش آبد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی