گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی
 

زهی ز فر تو سر سبز چرخ مینارنگ

ز مقدم تو سپاهان گرفته صد اورنگ

خلاصه همه عالم شهاب دین خالص

که مثل او ننماید سپهر آینه رنگ

فلک ز قدر تو اندخته بسی رفعت

خرد زرای تو آموخته بسی فرهنگ

سوی مدارج مدح تو بال خاطر سست

سوی مصاعد قدر تو پای فکرت لنگ

بلند قدر تو خواندست اوج گردون پست

فراخ جود تو کردست کار کانها تنگ

ز آفتاب کمال تو مهر یک ذره

ز منجنیق نکال تو چرخ یک خرسنگ

سمند بختت و سیر فلک فراخ عنان

کمند عزمت و دست قضا دراز آهنگ

بود بدست تو اندر حسام جان آهنج

بدانصفت که بود در میان بحر نهنگ

زمین بوقت درنگ و زمانه گاه شتاب

زعزم و حزم تو آموخته شتاب و درنگ

ز بیم لرزه در اجزای کوهها افتد

چو بر نهی تو بشاخ گوزن تیر خدنگ

ز سهم تیغ تو بدخواه تو ز قید حیاة

گر یختست از انسوی مرگ صد فرسنگ

از انکه خاست چوتو تیغزن ز آل حبش

ز تیغ هندی ترکان همی برآمد زنگ

گه شکار چنان خون چکانی از دل شیر

که روی چرخ منقط شود چو پشت پلنگ

نسیم خلقت اگر بگذرد بچین نه عجب

که جان پذیر شود دردیار چین سترنگ

جز از برای وجودت که عالم معنی است

قلم صحیفه ابداع را نزد بیرنگ

نفاد امر تو انگیخته فلک را سیر

شکوه حلم تو آموخته زمین را سنگ

خدای داند کز غیبت رکاب شریف

همی نمود همه نوش عیش ما چو شرنگ

میان صبر و دل از آرزوی توصد میل

میان دیده و خواب از فراق تو صد جنگ

ز ضعف همچون کلک و زسوز همچون شمع

ز گریه همچو صراحی ز ناله همچون چنگ

چو نقطه بی تو همه طول و عرض کرده رها

چو غنچه بی تو بخود در گریخته دلتنگ

ز انتظار چو نرگس نهاده چشم براه

ز شوق همچو ترازو نهاده بر دل سنگ

ز خواب دیده همیداشت بی خیال تو شرم

دهان ز خنده همیداشت بی جمال تو ننگ

هزار منت و شکر خدای عز و جل

که باز کردست اقبال سوی ما آهنگ

بدولت تو ازین پس بچرخ دون با ما

نه نیش یازد عقرب نه کج رود خرچنگ

همیشه تا که پدید آید از مدار فلک

گهی طلایه روم و گهی طلایه زنگ

کمینه پایه جاه تو باد نه گردون

کهینه چاکر قدر تو باد صد هوشنگ

دل عدوی تو از جور آسمان مجروح

نه آنچنان که شود ملتئم بمرد اسنگ