گنجور

 
منوچهری

شبی دراز، می سرخ من گرفته به چنگ

میی بسان عقیق و گداخته چون زنگ

به دست راست شراب و به دست چپ زلفین

همی‌خوریم و همی بوسه می‌دهیم به دنگ

نبیذ و بوسه تو دانی همی چه نیک بود

یکی نبیذ و دو صد بوسه و شراب زرنگ

گهی بتازد برمن، گهی بدو تازم

به ساعتی در، گه آشتی و گاهی جنگ

به گاه مستی چونان شود دو چشم بتم

که نرگسینی غرقه شود به خون پلنگ