گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مستصلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست
اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمودببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست
بیار باده که در بارگاه استغناچه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست
از این رباط دودر چون ضرورت است رحیلرواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست
مقام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸

 

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درستکه مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست بردز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخرکه با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواستکه خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست
دلا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹

 

ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینستبهانه کن که بتان را بهانه آیینست
از آن لب شکرینت بهانه‌های دروغبه جای فاتحه و کاف‌ها و یاسینست
وفا طمع نکنم زانک جور خوبان راطبیعت است و سرشت است و عادت و دینست
اگر ترش کنی و رو ز ما بگردانیبه قاصد است و به مکر است و آن دروغینست
ز دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰

 

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مستکه نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشدخلیل من همه بت‌های آزری بشکست
مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیالدر سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریستمن از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۲

 

چنین که هست نماند قرار دولت و ملککه هر شبی را بی‌اختلاف روزی هست
چو دست دست تو باشد دراز چندان کنکه دست دست تو باشد اگر بگردد دست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۳

 

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرددریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
به روزگار سلامت سلاح جنگ بسازوگرنه سیل چو بگرفت، سد نشاید بست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » مراثی » ذکر وفات امیرفخرالدین ابی‌بکر طاب ثراه

 

وجود عاریتی دل درو نشاید بستهمانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست
اگر جواهر ارواح در کشاکش نزعهمی به عالم علوی رود ز عالم پست
بر آب دیدهٔ مهجور هم ملامت نیستکه شوق می‌بستاند عنان عقل از دست
درخت سبز نمی‌بینی ای عجب در باغکه چون فرو دود آبش چو شاخ تر بشکست
چگونه تلخ نباشد شب فراق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۶۹ - در مرثیه

 

رئیس دولت و دین ای اسیر دست اجلشدی و رفت بهین حاصل جهان از دست
زمانه نی در مردی در کرم بشکستسپهر نی دم شخصی دم هنر دربست
دلم حریق وفاتت چو کرد خاکستریتیم‌وار برو جان به ماتمت بنشست
فغان ز عادت این رنج ساز راحت سوزفغان ز گردش این جان شکار جورپرست
که صورتی که به عمری نگاشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵

 

سحر بگوش صبوحی کشان باده‌پرستخروش بلبله خوشتر زبانک بلبل مست
مرا اگر نبود کام جان وعمر درازچه باک چون لب جانبخش و زلف جانان هست
اگر روم بدود اشک و دامنم گیردکه از کمند محبت کجا توانی جست
امام ما مگر از نرگس تو رخصت یافتچنین که مست بمحراب می‌رود پیوست
ز بسکه در رمضان سخت گفت عالم شهرچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰

 

ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوستامام شهر بمحراب می‌رود سرمست
جمال او در جنت بروی من بگشودخیال او گذر صبر بر دلم در بست
کنون نشانهٔ تیر ملامتم مکنیدکه رفته است عنانم ز دست و تیر از شست
مرا چو مست بمیرم بهیچ آب مشویمگر بجرعهٔ دردی کشان باده پرست
برند دوش بدوشش بخوابگاه ابدکسی که کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱

 

نهال گلشن دل نخل نو رسیدهٔ اوستبهار عالم جان خط نودمیدهٔ اوست
ز چشم او به نگه کردنی گرفتارمکه از نهفته نگه‌های برگزیدهٔ اوست
ز شیوه‌های خدا آفرین او پیداستهزار شیوهٔ نیکو که آفریده اوست
به دست تنگ قبائی دلم گرفتار استکه هر که راست دلی حبیب جان دریدهٔ اوست
ازو کشنده تر است آن سیاه نا پرواکه چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰

 

خوش است اگر ز تو ما را دل غمینی هستکه عاقبت پی هر زهر انگبینی هست
ز زلف و روی تو تا عشقم آگهی دردادخبر نی‌ام که در آفاق کفر و دینی است
حدیث نافهٔ چین می‌کنند مردم شهرمگر که جز شکن طرهٔ تو چینی هست
به دیده تا نکشم خاک آستان تو رامرا به خون دل آلوده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۸۷

 

چه نقش بندی از اندیشه‌ای که بی عشق استچه روی بینی از آیینه یی که در زنگ است
هزار پاره کنم جان مگر که در گنجدکه چشم خوبان هم‌چون دهانشان تنگ ست
شگوفه غالیه بو گشت و باغ گل‌رنگ استهوای بادهٔ صافی و نغمهٔ چنگ است
مکن ز سنگ‌دلی جور بر من مسکینکه آخر این دل مسکین دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰

 

دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست
ز سر برآمده، در پا فتاده، رفته ز دست
ز من برید و به زلفت بریده‌ات پیوست
به پای خویش آمد به دام و شد پا بست
زهی لطافت آن قطره‌ای که مهری یافت
ربوده گشت و ز تردامنی خویش برست
تو در حجاب ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲

 

خیال ابرویت ار سجده می کنم پیوست
خیال کج نرود طین سر خیال پرست
نظر به چشم تو گفتم مگر نظر دارم
خیال چشم تو بر گوشه نظر بنشست
سواد خامه پرگار گردش قمری
چو خورده دهنت نقطه خیال نبست
گرفت غالیه گون سنبل تو دامن گل
کشید زلف تو مه را چو ماهی اندر شست
کدام جان که ز داغ محبت تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱

 

دلم چو زلف پریشان دوست پر تاب است
ز سوزناکی چو ماهیی که بر تابه‌ست
از آن زمان که بدیدم پر آب چشمانش
کنار من ز سرشک دو دیده غرقاب است
گزاف نیست ز سیلاب دیده گر گویم
به جنت بحر کنارم محیط پایاب است
چو پیش چشم بر استد خیال ابروی دوست
گمان برم که مرا روی در دو محراب است
محققان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۰

 

به قامت تو که تشویش سرو بستان است
به طلعت تو که تشویر ماه تابان است
به ابروی تو که جفت است و در جهان طاق است
به گیسوی تو که دلگیر تر ز قطران است
به سینه ی تو که از رشک اش آب گردد سیم
به غمزه تو که در سینه، جفت پیکان است
به عارض تو که از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴

 

اگر چه هر چه تو گویی صواب من آن است
ولی چو دل به خطا می رود چه درمان است
به روای ترکم اگر ترک جان بیاد گفت
ازو دریغ ندارم که خوشتر از جان است
مرا امید به هشیاری و صلاح نماند
که خاطر از پی ترکان مست چشمان است
ز عمر چیزی باقی نماند و ما فیها
هنوز تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۷

 

گر از خیال مرا با تو دوش صورت بست
که در مقام وفا با منت نفاقی هست
شنیده باشی و دانی که در مثل گویند
حدیث مست نگیرند عاقلان بر دست
در این که ترک ادب کردم اشتباهی نیست
ولی درست شود شیشه باز چون بشکست
هزار بندگی ات کرده ام به یک تقصیر
ز دوستان وفادار باز نتوان جست
ز وصل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۱

 

به روزگار شبی گر دهد وصالم دست
خروس بانگ برارد سبک نباید جست
ستیزه ی شب وصل آمدست روز فراق
مدارِ دور بر این نقطه می رود پیوست
چو هیچ ماهرخی نیست بی رقیب و ذنب
چرا رضا ندهم بر قضا به حکم الست
میان ما و غم دوست در خروج و دخول
به جان دوست اگر هیچ امتناعی هست
رقیب گفت برفتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۵

 

محبتی که میان من و تو موجود است
پس از من و تو بماند که پیش ما بوده ست
ز ابتدای ازل تا به انتهای ابد
قضا به حکم مرا با تو عشق فرموده ست
هنوز دیده ی معنی نکرده بودم باز
که گوش جان من آوازه ی تو بشنوده ست
وجود گو زِ مسافت مجاهدت می کِش
چو از ملازمت تن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۰

 

فراق یار گرامی عجیب دشوارست
علی الخصوص کسی را که دل گرفتارست
چه اختیار بماند به دست مجنون را
که حسن لیلی بس شاهدی دل آزارست
قیامتی که بدان وعده میدهند الحق
فراق یار عزیزست و سخت دشوار است
در انتظار ملاقات دوستان به خیال
صبور بودن و قانع شدن بناچارست
دمی زآب سرم سوز دل نشد ساکن
از آنکه نایره ی اشتیاق بسیارست
بناز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۹

 

چه عیش‌ها دگر اصحاب را کزین سفرست
مگر مرا که وجود از حیات بی‌خبر است
نه یار با من و نه دل زهی دو دیدهٔ سخت
که با چنین سر و کارم عزیمت سفرست
من از جهان و جگرگوشه‌ای و غایب از او
وجود با من و دل پیش گوشهٔ جگرست
نه حاصلی و نه تکلیفی و نه مصلحتی
مرا بگوی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۷

 

درآمد از درِ من دوش هاتفی سر مست
صبوحیانه گرفته صراحی یی در دست
دلِ ضعیف من اوّل چو واله ای مدهوش
ز هول و هیبت آن امتحان ز جای بجست
سجود کردم و چندان به خاک غلتیدم
که هم چو خاک شدم پیشِ آستانش پست
نهفته زمزمه یی خوش به زیرِ لب می کرد
به چشمِ من زبر جامه خواب من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸

 

منم نزاریِ قلاّشِ رندِ عاشقِ مست
هر آدمی که چو من شد ز ننگ و نام برست
دلم ز خرقۀ ناموس زاهدان بگرفت
مریدِ خم چه عجب گر ز خانقاه بجست
برو تکی ز پَسَم می زنند و می گویند
که شیخ باز شرابک بخورد و توبه شکست
به گردنِ من اگر خونِ توبه نیست حلال
حرام زاده چرا طعنه می زند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۹

 

جماد بی خبرست از خروشِ بلبلِ مست
به باغ باده خورد هر که را حیاتی هست
ز عیش بهره ندارد کسی که وقتِ بهار
به پایِ گل نگرفته ست جامِ باده به دست
خوش آن خورد که به شب خیزد و به گه خفتد
نه آن که روز برآید ز خواب باز نشست
صبوح سنّتِ اهلِ دل است خاصه چنان
که آفتاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۳

 

از آن زمان که زمان در تحرّک استاده ست
زمانه با تو مرا عهدِ دوستی داده ست
اگر نه با تو مرا اتّصالِ روحانی ست
خیالِ روی تو پییشم چرا بر استاده ست
به غم وجودِ مرا پروریده دایۀ عشق
که غم ز مادرِ فطرت برایِ من زاده ست
به دامِ زلف در افتاده ام ز دانۀ عشق
دلم ببین به کجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۷

 

مرا خدای تعالی ولایتی داده ست
ولایتی ست که نامش قناعت آبادست
ولایتی که درو نه عوان و نه ظالم
ولایتی که درو نه ستم نه بی دادست
ولایتی که جمالش مثالِ حورِ بهشت
ولایتی که بلادش چو خلد بنیادست
ولایتی که درو دستِ آز نرسیده ست
ولایتی که درو حرص پای ننهاده ست
ولایتی که درو صد هزار مریم هست
که صد مسیح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۹

 

حرام بر من و بر هر که بی تو می خورده ست
بر آن که خورد حلالش حرام کی کرده ست
به حکمِ عقل حرام است نان و آب برو
که ناحق از خود هر دم دلی بیازرده ست
به غیرِ خمر و زنا و ربا و غیبت و قتل
حلال داند وین رخصتش که آورده ست
هنوز لحمِ خنازیر خوردن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری