گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸

 

وجود من به کف یار جز که ساغر نیستنگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست
چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغربه دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست
به غیر خون مسلمان نمی‌خورد این عشقبیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست
هزار صورت زاید چو آدم و حواجهان پرست ز نقش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷

 

چه دستها، که ز دست غم تو بر سر نیست؟چه دیدها؟ که ز نادیدنت به خون تر نیست؟
کدام پشت، که در عهد زلف چون رسنتز بس کشیدن بار بلا چو چنبر نیست؟
حکایتی که مرا از غم تو نقش دلستاگر قیاس کنی در هزار دفتر نیست
هزار جامهٔ پرهیز دوختیم و هنوزنظر ز روی تو بر دوختن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۷

 

به آبداری لعل تو هیچ گوهر نیست
به این صفا، گهری در ضمیر کوثر نیست
مرا به ساغری ای خضر نیک پی دریاب
که بی دلیل ز خود رفتنم میسر نیست
توانگرست به یک مشت خاک، دیده فقر
دل حریص به صد گنج زر توانگر نیست
شهادتی که بود دیگری وسیله آن
ز زندگانی خضر و مسیح کمتر نیست
من و تردد خاطر، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۲۲

 

بزرگوارا دانم که بر خلاف قدر
حقیقت است که جز کردگار قادر نیست
به حکم آنک بد و نیک هر چ پیش آید
مقدّرست به هر حال اگر چ ظاهر نیست
به سعی می نشود هیچ گونه روزی بیش
ز روی کم خردی گر چه مرد صابر نیست
بلی عنایت صاحب که در مصالح خلق
ز یک دقیقه به انواع لطف قاصر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی