گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۹

 

کمان سخت که داد آن لطیف بازو راکه تیر غمزه تمامست صید آهو را
هزار صید دلت پیش تیر بازآیدبدین صفت که تو داری کمان ابرو را
تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجیکه روز معرکه بر خود زره کنی مو را
دیار هند و اقالیم ترک بسپارندچو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را
مغان که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۹

 

بهار پرده برانداخت روی نیکو را
نمونه گشت جهان بوستان مینو را
یکی در ابر بهاری نگر، ز رشته صبح
چگونه می گسلد دانه های لؤلؤ را
سفر چگونه توان کرد در چنین وقتی
ز دست چون بتوان داد روی نیکو را
به باغ غرقه خونست لاله، دانی چیست؟
ز تیغ کوه بریدست روزگار او را
به وقت صبحدم آواز می دهد بلبل
درون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۷

 

هزار شکر کنم دولت مؤیّد را
که داد باز به من دلبر سَهی قد را
از آتش دل مشتاق و از بلای فراق
فرو گذاشته بودم وُثاق و مرقد را
چو ماه روی من آمد کنون بحمدالله
به نور وصل بَدَل ‌کرده نار مُوقَد را
بتی که چنبر خورشید کرد عنبر و ند
که ‌کرد چنبر خورشید عنبر و نَدْ را
وگر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی