گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

بهار پرده برانداخت روی نیکو را

نمونه گشت جهان بوستان مینو را

یکی در ابر بهاری نگر، ز رشته صبح

چگونه می گسلد دانه های لؤلؤ را

سفر چگونه توان کرد در چنین وقتی

ز دست چون بتوان داد روی نیکو را

به باغ غرقه خونست لاله، دانی چیست؟

ز تیغ کوه بریدست روزگار او را

به وقت صبحدم آواز می دهد بلبل

درون باغ ترنم کنان خوشگو را

بیا که تا به چمن در رویم و بنشینم

به بوی گل به کف آریم جام گلبو را

چو دست تر شود از باده، آنگهی، خسرو

قفا زنیم مر این عالم جفاجو را