گنجور

 
غروی اصفهانی

فروغ حسن تو داده است چشم بینا را

بهر چه می نگرد جلوه طور سینا را

بگوش جان شنود هر که محرم راز است

ز آسمان و زمین نغمۀ «انا الله» را

لطیفۀ دل آگاه در صحیفۀ کون

کند مطالعه دائم صفات و اسما را

نقوش صفحۀ امکان شئون یک ذاتند

هزار اسم نمایند یک مسمی را

مکن ملامت شوریدگان بی سر و پا

نداند آدم شوریده سر، ز سر پا را

حکایت لب شیرین ز کوهکن بشنو

ببین پدیدۀ مجنون جمال لیلی را

حدیث عاشق صادق بجوی از وامق

وگر نه عذر بنه عشق روی عذرا را

پیام یار بهر گوش آشنا نبود

صبا است ماشطه آن زلف عنبر آسا را

ز آهوان ختا، جوی مشک نافۀ چین

به چین زلف بتان، حلقه بین دل ما را

ز لوح سینه دلا رنگ خون زشت بشوی

به چشم پاک توان دید روی زیبا را

ز مفتقر ادب عشق ار بیاموزی

چه خاک راه شوی عاشقان شیدا را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

بتا، نخواهم گفتن تمام مدح ترا

به شرم دارد خورشید اگر کنم سپری

امیر معزی

هزار شکر کنم دولت مؤیّد را

که داد باز به من دلبر سَهی قد را

از آتش دل مشتاق و از بلای فراق

فرو گذاشته بودم وُثاق و مرقد را

چو ماه روی من آمد کنون بحمدالله

[...]

سعدی

کمان سختْ که داد آن لطیف بازو را؟

که تیر غمزه تمامست صید آهو را

هزار صید دلت پیش تیر باز آید

بدین صفت که تو داری کمان ابرو را

تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
امیرخسرو دهلوی

بهار پرده برانداخت روی نیکو را

نمونه گشت جهان بوستان مینو را

یکی در ابر بهاری نگر، ز رشته صبح

چگونه می گسلد دانه های لؤلؤ را

سفر چگونه توان کرد در چنین وقتی

[...]

طغرای مشهدی

نشاند پیش خود آن شوخ بی حجاب مرا

چو سایه همدم خود کرد آفتاب مرا

ازین جهت که به زلف تو نسبتی دارد

نرفت تیرگی شب به ماهتاب مرا

به آتش افکند از خوردن شراب مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه