گنجور

 
بلند اقبال

ز بو به چین شکنی قدر ناف آهو را

کنی ز شانه پریشان چو عنبرین مو را

به چهره یافتم از چیست خال مشکینت

بلی درآتش سوزان نهند هندو را

جهان چودکه عطارها معطر شد

مگر توشانه زدی زلف عنبرین بو را

به صید خسته دل من چه می کنی کوشش

تو شیر گیری اشارت کنی گر آهو را

چو روزعید کنند عاشقانمبارکباد

مگر که دوش نمودی هلال ابرو را

زمین ببوسد وبنهد به پیش پای تو سر

نمائی ار که به خورشید آسمان رورا

ز آب شور گهر در زمانه می خیزد

در آب شیرین پرورده ای تو لؤلؤ را

ز بار مهر توخالی نمی کنم پهلو

به تیغ کینه شکافندم ار که پهلو را

در آید از در دیگر برت بلند اقبال

هزار بار برانی گر از درت او را