گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸

 

هزار شکر که دیدم به کام خویشت بازز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طریقت ره بلا سپرندرفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز
غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیبکه نیست سینه ارباب کینه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیستمن آن نیم که از این عشقبازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹

 

منم که دیده به دیدار دوست کردم بازچه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشویکه کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دلکه مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشقبه قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این مقام مجازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۳

 

صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز

کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز!

چه حلقه‌ها که زدم بر در دل از سر سوز

به بوی روز وصال تو در شبان دراز

دلا! ز هجر مکن ناله، زان که در عالم

غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز

شبی وصال سحرگه ز بخت خواسته‌ام

که با تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۱

 

برای عاشق و دزدست شب فراخ و درازهلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز
من از خزینه سلطان عقیق و در دزدمنیم خسیس که دزدم قماشه بزاز
درون پرده شب‌ها لطیف دزدانندکه ره برند به حیلت به بام خانه راز
طمع ندارم از شب روی و عیاریبجز خزینه شاه و عقیق آن شه ناز
رخی که از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۲

 

به آفتاب شهم گفت هین مکن این نازکه گر تو روی بپوشی کنیم ما رو باز
دمی که شعشعه این جمال درتابدصد آفتاب شود آن زمان سیاه و مجاز
کسی شود به تو غره که روی دوست ندیدکسی که دید مرا کی کند تو را اعزاز
ز گازران مگریز و به زیر ابر مروکه ابر را و تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در وصف شیراز

 

خوشا سپیده‌دمی باشد آنکه بینم بازرسیده بر سر الله اکبر شیراز
بدیده بار دگر آن بهشت روی زمینکه بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز
نه لایق ظلماتست بالله این اقلیمکه تختگاه سلیمان بدست و حضرت راز
هزار پیر و ولی بیش باشد اندر ویکه کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز
به ذکر و فکر و عبادت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - در لیلةالبراة فرموده‌است

 

شبی چنین در هفت آسمان به رحمت بازز خویشتن نفسی ای پسر به حق پرداز
مگر ز مدت عمر آنچه مانده دریابیکه آنچه رفت به غفلت دگر نیاید باز
چنان مکن که به بیچارگی فرومانیکنون که چاره به دست اندرست چاره بساز
ز عمرت آنچه به بازیچه رفت و ضایع شدگرت دریغ نیامد، بقیت اندر باز
چه روزهات به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۴۳

 

جزای نیک و بد خلق با خدای اندازکه دست ظلم نماند چنین که هست دراز
تو راستی کن و با گردش زمانه بسازکه مکر هم به خداوند مکر گردد باز


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۴۴

 

گروهی از سر بی‌مغز بیخبر گویندبریده به سر بدگوی تا نگوید راز
من این ندانم، دانم تأمل اولیترکه تره نیست که چون برکنی بروید باز


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱

 

سکوت معنویان را بیا و کار بسازلباس مدعیان را بسوز و دور انداز
سکوت معنویان چیست عجز و خاموشیلباس مدعیان چیست گفتگوی دراز
مرا که فتنه و پروانهٔ بلا کردندهزار مشعلهٔ شمع با دلم انباز
به گرد خویش همی پرم و همی گویمگهی بسوزد آخر فذلک پرواز
قمار خانهٔ دل را همیشه در بازستنکرد هیچ کس این در به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

وحشی » گزیده اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۴ - به مفت نیز نیرزد

 

زری که می‌طلبم دوش لطف فرمودیز من کسی نستاند به سد هزار نیاز
به مفت نیز نیرزد و گرنه هم خود گویکه من چرا زر مفتی چنین دهم به تو باز
به هزل دست به دستش برند و اندازندبه جان رسیدم از این دست بر دو دست انداز
زریست لایق همیان و کیسهٔ تاجرچرا که خرج نگردد به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۹

 

زمانه اسب و تو رایض، به رای خویشت تاززمانه گوی و تو چوگان به رای خویشت باز
اگرچه چنگ نوازان لطیف دست بوندفدای دست قلم باد دست چنگ نواز
تویی، که جور و بخیلی به تو گرفت نشیبچنانکه داد و سخاوت به تو گرفت فراز


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴

 

چو عزم کاری کردم مرا که دارد باز؟رسد به فرجام آن کار کش کنم آغاز
شبی که آز برآرد کنم به همت روزدری که چرخ ببندد کنم به دانش باز
اگر بتازم گیتی نگویدم که بداروگر بدارم، گردون نگویدم که بتاز
نه خیره گردد چشم من از شب تارینه سست گردد پای من از طریق دراز
به هیچ حالی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷

 

منم غریب دیار تو، ای غریب‌نوازدمی به حال غریب دیار خود پرداز
بهر کمند که خواهی بگیر و بازم بندبه شرط آنکه ز کارم نظر نگیری باز
گرم چو خاک زمین خوار می‌کنی سهلستچو خاک می‌کن و بر خاک سایه می‌انداز
درون سینه دلم چون کبوتران بتپدچه آتشست که در جان من نهادی باز؟
هوای قد بلند تو می‌کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - وله رحمةالله علیه

 

میان کار فروبند و کار راه بسازکه کار سخت مخوفست و راه نیک دراز
ز جنبش تو سبق بردنی نیاید، لیکبکوش تا ز رفیقان خود نمانی باز
چو حلقه بر در این آستانه سر می‌زنمگر که بار دهندت درون پردهٔ راز
به دست کوته ازان شاخ بر نشاید چیدقدم بلند نه و دست همت اندر یاز
ز حق چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۵

 

کجا بود من مدهوش را حضور نمازکه کنج کعبه ز دیر مغان ندانم باز
مرا مخوان به نماز ای امام و وعظ مگویکه از نیاز نمی‌باشدم خبر ز نماز
چو صوفی از می صافی نمی‌کند پرهیزمباش منکر دردیکشان شاهد باز
بساز مطرب مجلس نوای سوختگانکه بلبل سحری می‌کند سماع آغاز
اگر چو عود توام در نفس بخواهی سوختمرا ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲

 

زهی ربوده لعل تو صد فسون پردازفریب خورده چشمت هزار شعبده باز
رقیب محرم راز تو گشت نزدیک استکه اشگ من به درد صدهزار پردهٔ راز
به صد شعف جهم از جا چو خوانیم سگ خویشچه جای آن که به سوی خودم کنی آواز
به طول و عرض شبی در وصال می‌خواهمکه بر تو عرض کنم قصه‌های دور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۵

 

چو خمر عشق تو خوردم سخن نگیرم باز
که هرکه مست شود با همه بگوید راز
بنهب دست بر آورد در ولایت جان
غمت که از سر دل پای می نگیرد باز
بدرگه تو فرو برده ایم پای ثبات
بحضرت تو برآورده ایم دست نیاز
سپر بر وی درآورد جانم از تسلیم
چو شد بسوی دلم نرگس تو تیرانداز
تو رو نمودی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

مرا دلیست گرفتار خطهٔ شیرازز من بریده و خو کرده با تنعم و ناز
خوش ایستاده و با لعل دلبران در عشقطرب گزیده و با جور نیکوان دمساز
گهی به کوی خرابات با مغان همدمگهی معاشر و گه رند و گاه شاهدباز
همیشه بر در میخانه میکند مسکنمدام بر سر میخانه میکند پرواز
به روی لاله رخانش گمانهای نکوبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - ایضا در مدح شاه شیخ ابواسحاق

 

بیمن معدلت پادشاه بنده نوازبهشت روی زمین است خطهٔ شیراز
فلک مهابت خورشید رای کیوان قدرستاره جیش مخالف کش و موافق ساز
جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاقزهی ز جملهٔ شاهان و خسروان ممتاز
مسیر تیغ تو با سرعت قضا همراهصریر کلک تو با حکمت قدر همراز
سماک حکم ترا چاکریست نیزه گذارشهاب امر ترا بنده‌ایست تیرانداز
در این حدیقهٔ زنگار نسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - در تهنیت مراجعت شیخ ابواسحاق به شیراز

 

رسید رایت منصور شاه بنده نوازبه خرمی و سعادت به خطهٔ شیراز
جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاقخدایگان مخالف کش موافق ساز
شمار جوش سپاهش ستاره را مانندمسیر قبهٔ چترش سپهر را دمساز
گشاده دولت او کشوری به یک حرکتگرفته باز شکوهش جهان به یک پرواز
یقین که صبح ز ایام دولت او راهنوز صبح سعادت نمیکند آغاز؟
کجاست حاسد بدبخت گو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲۷

 

کجا بود من مدهوش را حضور نماز!
که کنج کعبه ز دیر مغان ندانم باز
مرا مخوان به نماز،ای امام و وعظ مگوی
که از نیاز نمی باشدم حضور نماز
چو صوفی از می صافی نمی کند پرهیز
مباش منکر دردی کشان شاهد باز
بسان مطرف مفلس نوای سوختگان
چو بلبل سحری می کند سماع آغاز
اگر چه عود توام، هر نفس بخواهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۱

 

به‌ کنج زانوی تسلیم طرح امن انداز

در آب آینه‌، موجیست بی‌نشیب و فراز

به پردهٔ تو ز ساز عدم نوایی هست

که هر نفس زدنت سرمه می‌دهد آواز

در این هوسکده جهدی که بی‌نشان گردی

بس است آینه‌ات را همین قدر پرداز

گذشت فرصت و دل وانشد کسی چه‌کند

گشاد عقدهٔ بی‌رشته‌گسسته است دراز

غبار ما چو سحر سینه‌چاک می‌گذرد

که سر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۶ - در ستایش پادشاه جمجاه محمد شاه غازی طاب ثراه گوید

 

رسید نامهٔ دلدار دوشم از شیراز

دوان‌ گرفتم و بوسیدم و نمودم باز

نوشته بود مرا کای مقیم‌ گشته به ری

چه روی داد که دل برگرفتی از شیراز

شنیده‌ام ‌که به ری شاهدان شنگولند

همه شکاری و نخجیرگیر و صیدانداز

هلاک هستی قومی به چشمکان نژند

کمند خاطر خلقی به زلفکان دراز

گمان برم که بدان دلبران سپردی دل

دریغ از آن همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹

 

قد تو عمر درازست و سرو گلشن ناز
بیا و سایه فگن بر سرم، چو عمر دراز
ز گریه، بی تو، مرا بسته بود راه نظر
تو آمدی و نظر می کنم بروی تو باز
چراغ عشرت من مرد و بر تو ظاهر نیست
بیا، که پیش تو، روشن کنم بسوز و گداز
ز آسمان و زمین فارغیم، در ره عشق
درین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

باباافضل کاشانی » قصاید » قصیدۀ شمارهٔ ۲

 

گشوده گردد بر تو در حقیقت باز
کناره گیر به یکباره از این جهان مجاز
که در جهان مجاز آن کسی بود پر سود
که بی زیان به سرانجام خود رسد ز آغاز
چو کار آن سری‌ات خود نکو طرازیده است
تو این سری به تمنای خویشتن مطراز
که این جهان فنای است و آن جهان بقا
فنا بد است و بقا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

زبس که می کند آن چشم فتنه بر من ناز
به جان رسید دل از عشوه های آن طناز
تطاول سر زلفس نمی توانم گفت
که کوتهست مرا عمر و قصه ایست ذراز
سرشکِ پرده در من ز عین غمّازی
بدان رسید که بر رو فکند مارا راز
چو دسترس نبود آستین کشیدن دوست
بر استانه ی او روی ما و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱

 

چو زلف دوست بباید شبی سیاه و دراز
که با خیال رخت در درون پرده ی راز
دل شکسته ی آشفته ی پریشان حال
تطاول سر زلفت به شرح گوید باز
فرو گرفت غم دل فضای سینه ی من
کجاست ساقی گلرخ شراب غم پرداز
به عشوه عربده با روزگار نتوان کرد
که دهر عشوه فرو شست وچرخ عربده ساز
اگر چه درگه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۵

 

مرا که دست به روی خرد نهادم باز
به تَرهاتِ دگر مشتغل ندارد باز
ترا ز من چه خبر در مقام وجد که درد
به حضرت ملکی می‌برم که داند راز
نفاذِ امر به جز عشق را مسلم نیست
چه بانگ چنگ به نزدیک کر چه بانگ نماز
به هرزه عمر گران مایه می‌کنی ضایع
مکن که مرگ یقین بهتر از حیات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۰

 

اگر چنان که تو دانی و من به خلوت راز
شبی دگر به مراد دلت ببینم باز
هزار بار به پایت درافتم از سر درد
به دیده خاک درت بستُرم به سد اعزاز
تو همچو خرمنِ گل پیش و من چو بلبل مست
به لابه می‌کنم از سوز سینه غم پرداز
مرا نماز به محراب طاق ابروی توست
به هیچ شرع روا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۶

 

نه محرمی و نه یاری موافق و دم ساز
غم تو با که خورم با که برگشایم راز
بر آسمان به تضرع گرفته‌ام همه‌شب
گهی دو دیده امید و گه دو دست نیاز
دماغ خشک و زبان الکن و قدم مجروح
شبِ دراز و حدیثِ دراز و راهِ دراز
ز بس گره گره و بند بند بر نفسم
ز اندرون به دهن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۰۱ - وقال ایضاٌ و یصف الشیب

 

رسول مرگ زناگه بمن رسیدفراز
که کوس کوچ فروکوفتند،کاربساز
کمان پشت دوتاچون بزه درآوردی
زخویش ناوک دلدوز حرص دور انداز
چو پنبه زار بناگوش بشکفید ترا
زگوش پنبه برون کن،بکارخودپرداز
میان پنبه وآتش کسی چوجمع نکرد
چه می کنی سرچون پنبه زاروآتش آز؟
چوصبح پیری پف کرد،شمع عمربمرد
اگرچه جانی هم می کند بسوز و گداز
بریخت آب حیات وبرفت باد بروت
نماندقوت پای وضعیف گشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۰۲ - وقال ایضاً یمدح الصّاحب الکبیر نظام الملک

 

چوبخت تیرۀ من روشنی نهاد آغاز
مرا بحضرت صدرجهان کشید نیاز
چوبرجناح سفرپای عزم محکم شد
گرفت سوی جناب رفیع او پرواز
رهی چوزلف بتان زیرپای آوردم
درازوتیره ودلگیر وپرنشیب وفراز
بسمّ مرکب راهی نسو چوبیضۀ مرغ
زنعل چون دم طاوس کشت وسینۀ باز
طمع براسب رجاتنک میکشید حزام
امل همی زد پهلوی حرص رامهماز
بدان امید که چون من رسم بحضرت او
کنم فنون سعادت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۰۳ - و قال ایضاً یمدحه

 

هزار جان مقدّس غریق نعمت و ناز
نثار صدر قوی شوکت ضعیف نواز
بلند پایه بزرگی که دست بخشش او
ز ساحت دل ما برکشید بیخ نیاز
زهی چو آتش طبعم سپر فکنده بر آب
زرشک خاطر تو آفتاب آتشباز
تویی که پنجۀ نصرت بباغ پیروزی
همی کند در دولت بروی بخت تو باز
ز فیض طبع بود بخشش تو چون خورشید
نه همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۵۹

 

ایا شهی که فلک را مهار در بینی
کشد وفاق تو همچون شتر نشیب و فراز
خرد به رقص در آید ز شوق خدمت تو
چو اشتران عرب بر حُدای اهل حجاز
عدوت گرچه همه گردن است همچو شتر
زمانه بشکندش گرد ران به سنگ نیاز
غرور و غفلت خصمت چو مستی اشتر
بود ز رنج و مشقت نه از تنعم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۶۰

 

پناه ملت و داعی خلق نصرة دین
تویی که هست ضمیر تو با قضا همراز
کرم،حقیقی و ذاتی تو راست در عالم
هرآنچه هست دگر استعارت است و مجاز
اگر به عنف زنی بانگ ناگهان بر کوه
ز هیبت تو صدا را فرو شود آواز
خدایگانا زان پس که روزگار مرا
بتاخت مدت ده سال در نشیب و فراز
عزیمتم همه آن بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی