گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۲

 

چه باده بود که در دور از بگه دادیکه می‌شکافد دور زمانه از شادی
نبود باده به جان تو راست گو که چه بودبهانه راست مکن کژ مگو به استادی
چه راست می‌طلبی ای دل سلیم از اوکه راست نیست به جز قد او در این وادی
تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمانچو تیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۹

 

بداد پندم استاد عشق از استادیکه هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی
هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدیز بعد نوش کند نیش اوت فصادی
چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشتز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی
بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسیدکه غم نجوید عشرت ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۳

 

پدید گشت یکی آهوی در این وادیبه چشم آتش افکند در همه نادی
همه سوار و پیاده طلب درافتادندبجهد و جد نه چون تو که سست افتادی
چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد اوکه هیچ بوی نبردی کسی به استادی
لگام‌ها بکشیدند تا که واگردندنمود باز بدیشان فزودشان شادی
چو باز حمله بکردند باز تک برداشتکه باد در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴ - در ستایش

 

به خرمی و به خیر آمدی و آزادیکه از صروف زمان در امان حق بادی
به اتفاق همایون و طلعت میموندری ز شادی بر روی خلق بگشادی
به هر مقام که پای مبارکت برسدزمانه را نرسد دست جور و بیدادی
بزرگ پیش خداوند بنده‌ای باشدکه بندگان خدایش کنند آزادی
بهشت گرچه پرآسایشست و ناز و نعیمجز آن متاع نیابی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱

 

عتاب رنگ به من نامه‌ای فرستادیمرا به پردهٔ تشریف راه نو دادی
صحیفه‌های معانی نوشتی و سر آنبه دست مهر ببستی و مهر بنهادی
چو نقش عارض و زلف تو نوک خامهٔ تونمود بر ورق روز از شب استادی
مرا نمودی کای پای بست محنت مابه غم مباش که ما را هنوز بر یادی
مترس اگرچه به صد درد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳

 

شبی گذشت به آسودگی و آزادی
هزار شکر بدین نعمت خدادادی
چه عیش‌ های مهنا که روی داد به ما
بدین چمن که بدو باد روی آبادی
ز کهنه و نو گیتی نگشت شاد دلم
من و ملازمت لعبتان نو شادی
حدیث نعمت پرویز و حسن شیرین رفت
ولی چوکوه بجا ماند عشق فرهادی
بیار باده و آبی فشان بر آتش دل
که بی‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۲

 

سر از کمند نپیچم اگر تو صیادیرخ از هلاک نتابم اگر تو جلادی
نکرده چاره مکر تو هیچ مکارینبرده پنجهٔ شید تو هیچ شیادی
گه از سلاسل لیلی کمند مجنونیگه از شمایل شیرین بلای فرهادی
به طرف بام قدم نه که شرم خورشیدیبه صحن باغ گذر کن که رشک شمشادی
نه گریه داد مرا بی رخ تو تسکینینه ناله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۵۲

 

محیط کوه و قار آفتاب ابر عطا
که آسمان بزرگی و اختر دادی
رسوم ظلم و قوانین عدل در عالم
به تیغ و کلک تو برداشتی و بنهادی
ز دست خیل سخایت که عادت کان کرد
نشسته دست گهر در حصار پولادی
خدایگانا یکبارگی بیفتادم
ز ضعف حال و تو با حال من نیفتادی
کنون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵۲

 

نه قلزمم که به هم در شوم به هر بادی
که در میانه دلم هست کوه فولادی
غلط شدم که دلِ نا شکیب فرتوتم
چو آبِ تیره شود گر برون زند بادی
مثالِ صبر ِ من از روی ِ دوست دانی چیست
نهاده اند بر امواجِ بحر بنیادی
اگر نه شیفتگی در نهادِ من بودی
به من خدای ز فطرت خرد فرستادی
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری