گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱

 

در سرای مغان رفته بود و آب زدهنشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
سبوکشان همه در بندگیش بسته کمرولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشیدهعذار مغبچگان راه آفتاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران نازشکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۶

 

رسید از عرق آن شاخ گل گلاب زده
چو لاله عارض گلبرگش آفتاب زده
روان ز هر رگ مویش می مغانهٔ ما
سر از چغانه خوش و طره مشک ناب زده
نهال سرشکن سرو قامتان چمن
خرام، سیل صفت راه صد خراب زده
شکرشکن به سخن، درد دل شنو به وفا
نمک ز خنده به دلهای شیخ و شاب زده
فکنده طره مشکین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی