گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۱

 

در سرای مغان رفته بود و آب زدهنشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
سبوکشان همه در بندگیش بسته کمرولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشیدهعذار مغبچگان راه آفتاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران نازشکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ