گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۵۲

 

بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایتبه شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردمقضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
ملامت من مسکین کسی کند که نداندکه عشق تا به چه حد است و حسن تا به چه غایت
ز حرص من چه گشاید تو ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸

 

کدام سرو ز سنبل نهاده بند به پایتکه برده دل ز تو ای دلبران شهر فدایت
غم که کرده خلل در خرام چابکت ای گلز رهگذر که در پاخلیده خارجفایت
سیاست که ز اظهار عشق کرده خموشتکه حرف مهر کسی سر نمی‌زند ز ادایت
اشارت که سرت را فکنده پیش به مجلسکه بسته راه نگه کردن حریف ربایت
سفارش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹

 

هر آن حدیث که از عشق می‌کند، روایت
خلاصه سخن است آن و مابقی است، حکایت
جهان عشق ندانم چه عالمی است، کانجا
نه مهر راست زوال و نه شوق راست، نهایت
بیا بیا که همه چیز راست، حدی و ما را
ز حد گذشت فراق و رسید شوق، به غایت
برفت کار ز دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی