گنجور

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۴

 

اگر به خربزه خسروی شوی تو دوچار

بنوش آنچه توانی و هیچ شرم مدار

چو خوش به دست تو افتد شهید کن خود را

صباح صحنک شفتالویی چو غبغب یار

کجا به سیب کند میل اندرین عالم

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۷

 

بیا که عید صیام است و باز فصل بهار

غم زمانه بدل کن به باده گلنار

در آن زمان که گشایم من فقیر نهار

ترید شیر و عسل جوش بایدم دو طغار

برنج زرد چو یابی بنوش چندانی

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۲۰

 

شمیم قلیه و بغرا وزید از مطبخ

مشام جان مرا تازه ساخت این، بخ بخ

دلا چو تازه کند جان به فصل تابستان

مباش غافل از آن بکسمات و شربت یخ

چنان عدوی تن جانفزای بریانم

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۲۱

 

رخ تو مظهر انوار ربی الاعلی است

که صنع بی حد و اندازه اندرو پیداست

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۲۱

 

رسید عید صیام و جهان پر از غوغاست

بیا که موسم عیش و کلیچه و حلواست

اسیر حب نبات است جان شیرینم

ز شوق ماهی قندی دو دیده ام دریاست

به روز عید سعیدست هر که در عالم

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۲۶

 

به پیش، صحنک ماهیچه چون عیان باشد

محقرست اگر صد هزار نان باشد

برای قیمه کشیدن نخود اولیتر

بلی چو مصلحت مطبخی در آن باشد

به وقت کله بریان زبان به چشم کنید

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۲۷

 

تو گر به وقت طرب دست را بر افشانی

به خاک پای تو صد جان دهم به آسانی

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۲۷

 

اگر به دست من افتد برنج ماچانی

هزار بار بگویم که یار ما جانی

به دستگیری قلیه برنج خواهم رفت

که هست پیر و فتادست در پریشانی

تو پخته آمده ای از تنور ای گرده

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۲۹

 

چنان به صحنک ماهیچه آرزومندم

که سیریم نبود می پزند هر چندم

مسمنی به مزعفر به پخته کاری گفت

«بریدم از خود و خواهم که با تو پیوندم»

برنج زرد اگر مرهم دل است اما

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۳۱

 

ز در درآ و شبستان ما منور کن

دماغ مجلس روحانیان معطر کن

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۳۱

 

برای قلیه کباب آتشی بیا بر کن

دماغ مجلسیان را دمی معطر کن

کجاست مشعله زلبیا، به چنگ آور

شب است کلبه احزان ما منور کن

دلم اسیر به بغراست گو برد ططماج

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۳۳

 

چه نازنین جهانی به حسن خویش بناز

که پیش ناز تو میرم به صد هزار نیاز

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۳۳

 

اگر تو گوش کنی شرح قلیه دو پیاز

به خویش فرض شماری تو پختنش چو نماز

همیشه در دل خلق آرزوی زناج است

بلی بود همه کس را هوای عمر دراز

بدان امید که بیند رخ مزعفر را

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۳۴

 

به بام قصر چو آن ماه دلپذیر آمد

دل شکسته من باز در نفیر آمد

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۳۴

 

مرا چو نان تنک دوش در ضمیر آمد

به پیش دیده من قرص مه حقیر آمد

مرا ز کله زبانی است با هزاران شکر

ز جوع دل شده دسپاچه دستگیر آمد

رسید صحنک ماهیچه، نان ریزه مخور

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۳۷

 

مرا چو یاد ز نان به شیر می آید

هوای طاس عسل در ضمیر می آید

بدوز بر تن بریان، بیار نان تنک

قبای چست که بس بی نظیر می آید

عبیر باز بر آتش نمی نهد عطار

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۳۹ - وله ایضا

 

ز جور مطبخیان کی ز نان کنم اعراض

که مهر نان نتواند برید، صد مقراض

دلم به گوشه مطبخ چنان گرفته است قرار

که فارغ است ز جنت درین زمان ریاض

چو یافتم ته نان، نانخورش طلب کردم

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۰

 

رسید فصل بهار و جهان گلستان شد

گریست ابر بهاری و باغ خندان شد

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۰

 

کسی که معده او پر ز نان و بریان شد

اگر کیمنه گدائی بود، که سلطان شد

ز گریه ها که همی کرد دوش بریانی

علی الصباح به رغمش برنج خندان شد

بشوی دست و پس آن گه طواف مطبخ کن

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۴ - و ایضا له

 

سحر به خاطرم آمد پلونی شیره

عجب عجب که ز شوقش کسی نمی‌میره

خوش است کاسه گلریزه پر از قیمه

ولی به شرط که ترشی او بود تیره

شنوده ای تو به مثلش که بر درند به مشک

[...]

صوفی محمد هروی
 
 
۱
۲
۳
۴
۵