گنجور

 
صوفی محمد هروی

بعید گشته مرا وصل آن پری رخسار

ز جان خویش بعیدم، مرا به عید چه کار

در جواب او

اگر به خربزه خسروی شوی تو دوچار

بنوش آنچه توانی و هیچ شرم مدار

چو خوش به دست تو افتد شهید کن خود را

صباح صحنک شفتالویی چو غبغب یار

کجا به سیب کند میل اندرین عالم

کسی که روی بهی دارد این زمان ز انار

کسی که صحنک انگور دید و نان تنک

زهی سعادت جاوید و دولت هموار

اگر به استه گرفتار گشته است رطب

مکن تو عیب که باشد همیشه با گل خار

شفای علت صفرا چو آلو انگورست

ز بهر او همه صفرا کند دلم صد بار

بنوش تا که نفس را دگر نباشد راه

رسی به سیب حسینی تو صوفیا زنهار

 
sunny dark_mode